ايليا
حالا ... حالا اینجا نشسته ام . درست روبروی تمام خاطره های زندگی . حالا پس از این همه سال ... ساده ، بی قرار از حس آرامش ، با همان نگاه یخ زده همیشگی روبروی تو نشسته ام و می خندم .... به خودم ، به تو ، به همان حس مضطرب مزاحم همیشگی ! به خودم می خندم که این همه سال بی آنکه تو را بنامم تمام شعرهای بی قراریم ؛ تمام این تکه های وجود کاغذ و شبنم و احساس و ترانه و باران را به تو که بودی ... به تو که گاه بودی و همیشه نبودی ... به تو که هیچ گاه نتوانستم به نام بخوانمت تقدیم می کردم . چرا پس از این همه سال نتوانستم تو را به نامی بخوانم ؟ نمی دانم . حالا .... حالا سالها گذشته است و تمام این تکه های شعر و احساس و بی قراری وجودم بی نام مانده اند . حالا ... حالا سالها گذشته است و تو هنوز ..... .... تمام این سالها به راستی همه این ترانه های بی شعر و قافیه را به که تقدیم می کردم ؟ تو راست می گفتی من مثل تمام دخترکان این دیار بیحوصله تنها عاشق بودم . همین . یک عاشق بی عشق . من ... من فقط برای گفتن از عشق آمده بودم ؛ واین بزرگترین کفاره برای دخترکی بود که گناهش نشناختن تو بود ! حالا چه ؟ حالا آمده ای که به خندیدنم بخندی ؟ من تمام خنده هایت را دوره کرده ام ! این بار آمده ام بجنگم . برای عشق ... برای لحظه ای آرامش ... برای تمام دنیا ... برای نامیدنت به زیبا ترین نام دنیا ... ***** زن که به این نبی در حال فرار از دیار خویش پناه داده بود ، با نگرانی از او سوال کرد ؟ " آیا خداوند تودر کلمه و کلام محو خواهد شد ؟" ایلیای نبی پاسخ گفت : " در کلمه و کلام استمرار می یابد ولی هر کس در مقابل هر آنچه می نویسد مسئول نوشته خود خواهد بود . " آن زن از آستین جامه اش لوحه ای گلی بیرون آورد که بر روی آن کلمه ای نقش شده بود . ایلیا پرسید : معنی آن چیست ؟ زن جواب داد: کلمه عشق است . ایلیا لوحه را گرفت ولی جرات نکرد بپرسد که چرا آنرا به او داده است . روی این تکه گل رس چند خط نقش شده که عبارت بود از : " چرا ستارگان بر آسمان آویخته اند ؟ " " چرا انسانها بر زمین پای دوخته اند ؟ " خواست لوحه را به زن باز پس دهد که او نگرفت و گفت : " من این را برای تو نوشته ام . این کلام منقوش بر لوحه ای که در دست داری ، پر رمز و راز است . هیچ کس قادر نیست مکنونات قلب زنی را بشناسد . حتی انبیا که با خدا محشورند." ایلیا در حالیکه لوحه را در زیر ردای خود جای می داد گفت : " من از مفهوم این کلمه آگاهم برای مقابله با آن شب و روز با خود جنگیدم . زیرا اگر نمی دانستم که در قلب یک زن چه می گذرد ، می دانم چه به روزگار یک مرد می آورد . قبل از اینکه تو کلمه عشق را بر لوحه گلی کتابت کنی ، آنرا با نگاهت در قلبم نوشته بودی ." هر دو نفر ساکت شدند .ایلیا دستش را دراز کرد ، زن آنرا گرفت وتا زمانی که خورشید در پشت کوه پنجم پنهان شد ، آنها به همان حال باقی ماندند .
+
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1383ساعت 11:45 توسط ثمانه اکوان
/
/ موضوع:
ادبي