آرامتر از آرامش زیبای تو ...
بی خیال تر از این محتوم سرنوشت ،
درست روبروی آیینه نشسته ام و به تو می اندیشم .
درست همین روبروی تو نشته ام و به ایینه که حالا زنگار غربت نگاهت در آن دو دو می زند ، می نگرم .
وه که چه شکوهی داد این نگاه بی آیینه ات ،
این حجاب همیشگی ترس من !
تو را ...
تو را مثل همیشه روزگار ، صادق ترین یافتم . 
تو را مثل تمام روزهای گرم مادربزرگ و قصه ؛ ساده ...
تو را مثل تمام آسمانها ؛ آبی ...
اما خودم را ...
خودم را مثل طاقت طولانی نگاه یک پرنده ؛ کوچک ...
خودم را مثل تمام روزهای بی کسی زمستان و تنهایی ماه ؛ ساده ...
خودم را مثل تمام پرنده های دور از آسمان ؛ بی رنگ !
حالا می خواهی با من بی رنگ تر از طاقت پرنده چه کنی ؟
مگر نمی دانستی که من از تقدس همین شاعران از تبار باران هم کمترم ؟
مگر نگفته بودم ؛
سادگیم را ببخش ،
نگاههای پر حجابم را تحمل کن !
پس چرا ؟
پس چرا بی خبر رهایم کردی و رفتی ؟
نه !
خدایا ! چه می گویم ؟
تو این پرنده دور از آسمان را دوباره ببخش !
تو بودی .
تو همیشه بودی و این منم که مثل تمام روزهای دفتر مشق و
آن مرد آمد ...
آن مرد با اسب آمد ؛
از تو دورم .
از تودورم و به بغض آیینه زنگار گرفته می اندیشم .
تو بودی ،
تو همیشه هستی ...
مثل همیشه روزگار ؛ آبی ...
اما این منم که بی قرار تر از هر وقت دیگر تحمل آرامشت را ندارم !
بیا ...
خواه با اسب سفید ،
خواه با داس و سبد !
حداقل تو به ترانه های مبهم این دخترک آشفته سر بزن .
باور کن فرصت برای روبروی آیینه نشستن کم است .
باور کن ...
اگر تو نیایی ،
آیینه از طاقت تشنه زنگارغربت نگاهت می شکند .