ماه از پنجره اتاقم پيداست .
ميل عجيبي مثل ميل تا ابد خيره شده به نقطه اي از ديوار ، دردلم سوسو مي زند .
گفتم : براي بودنم آخرين بهانه باش ؛
گفتي : مگر كيسه بهانه هايت خالي است ؟
و من ندانستم كه خالي ترم از هميشه ،
از كيسه هاي بي بهانه ....
گفتم : اتاقم تاريكست ، برايم روشنايي عشق بفرست .
و ماه به حقارت شمع و ستاره ام خنديد ! ...
از تو چه پنهان ؛
ديشب هم با ستاره اي پنهان ، غيبتت را مي كرديم .
او مي گفت كه تو دل نگراني و من به طاقت بسيارت رشك مي بردم .
او مي گفت كه تو ...
چه فرقي مي كند كه چه مي گفت ؟
تو كه همه چيز را ميداني !...
مي دانم كه حتي به راز اين ستاره پنهان هم آگاهي .
پس نگو ؛
نگو كه چرا قرارمان در كنار همين درب پچك پوش دل يادم رفته است .
نگو كه چرا وعده ديدارمان به همين شبهاي تنهايي بي ستاره افتاده است .
نمي دانم ...
كاش كلامم را به همين سادگي نگاهم نگيري
سپيده نزيك است ومن هنوز ...
كيسه بهانه هايم خالي ،
اتاقم تاريك ،
و راز ستاره پنهانم پرده پوش است .
هنوز هم ماه در آسمانم پيداست .
هنوز هم ميل عجيبي به تا ابد خيره شدن به نقطه اي از ديوار دارم !
راز ستاره پنهانم !
امشب تا سپيده نگاهت بيدارم ...
بيدارم ...
بيدارم ...