تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
راهمان بيراه است
 

دیگر سالهاست که تمام شب را بیدار می مانم تا سپیده چشمان کسی که نیست !  

حالا هی بگو راهمان بیراه ،

ترانه مان خاموش ،

خانه مان هم که در انتهای جهان است !

من بهانه هایت را می شناسم .

خانه ای خریده ام در همین حوالی ساکت اندیشه های خالی از عشقت ،

ترانه ای دارم به رساترین شیون خاموش آدمی !

راهمان هم ...

به خوبی می دانم ؛

راهمان هم همچنين بيراه است !

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1383ساعت 12:16 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

بمان
 

امشب به تبسم آیینه رسیده ام !

حالا هی بگو زیبا ، زیبا ، زیبا  ...

آری می دانم امشب زیبا ترم از تمام دنیا ،

                                             از تمام گریه ،

                                                     از تمامت باران  ...

دلتنگی های همیشگی را فراموش می کنم .

خودت میدانی که همیشه اهل همین کوچه تردید و بهانه و دلتنگی می مانم .

بی قراریم را نیز به دست باد می سپارم تا میان همهمه پرده و پنجره گمش کند .

حالا با توام

                اینجا ...

             در همین اتاق خلوت تنهایی .

امشب اتاقم بدون نور ، صدای پرپر هزاران شمع را به نظاره مینشیند .

امشب اتاقم میهمانی به قداست تو دارد .

دیگر چه می خواهم ؟

بی قراری و دلتنگی که بروند ،

              تو هم که در اتاقم باشی ،

                            دنیا با من است .

آرامشت را به آیینه ام بریز .

                              همانطور که میهمان اتاقمی پناهگاه نگاهم باش

باور کن سادگیت را کم آورده ام !

میهمانی عجیبی است ؛

                  همیشه در جمع تنهاترین بودم و امشب .... 

تنهایی را به ماه می سپارم .

کاش همیشه بمانی

                                                          نگذار ماه تنهاییم را پس بیاورد ،

آیینه در حسرت آرامش بسوزد .

من تمام دلتنگی های شبانه ات را دوره می کنم .

                                                              فقط بمان ...

بمان و پناهگاه نگاهم باش !

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1383ساعت 12:6 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

لطف گرمای دست پدرانه!
گفتی : تو نا امیدی را تجربه کرده ای ...

و این گناه بزرگی است !

گفتم : من آرامش را تجربه نکرده ام

همچنین صدای بیکران جاودانگی نگاه مهربانت را .

آیا این برای تو که در پشت حجاب ترس من پنهان شده ای ، گناه بزرگی نیست ؟

گفتم : من آوارگی را تجربه کرده ام .

عشق را ...

رفتن ونرسیدن را ...

تنهایی ...

حالا می توانی به همین جرم مرا به "زندگی" تبعید کنی !

حالا می توانی به انتهای همین آسمان هفتم بی فرشته شهرمان تبعیدم کنی .

و تو ...

فقط لبخند زدی !

لبخندی به گرمای دستان بزرگ پدر

                           برای یتیمی که محتاج تا حتی کمی نگاه پدرانه است !

حالا می دانم که گناه بزرگم را بخشیده ای .

و حالا همچنان برایم ناشناسی ....

                                       لطف گرمای دست پدرانه ! 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1383ساعت 21:17 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

دريايی باش عزيز !

روزی در انتهای همین پیاده روی بی کسی ، کسی خسته تر از پلک سنگین خوابت از درون تو را می خواند . اگر تا کمی مانده به طلوع آفتاب بیدار مانده باشی ، ناگهان از همین صدا به خدا می رسی ! تجربه سختی است اما زیباست ! اگر بچگی هایت را با شعر و دعای نیمه شب مادر طی کرده باشی راحت تر به این راز پنهان غزل و مستی پی می بری . اگر هنوز کودکیهایت را به یاد می آوری ، امیدی به بیداری دوباره هست . فقط کافیست تا کمی مانده به نیش آفتاب ؛ دل به صدای باران پشت شیشه بسپاری و دنیای ساکت را بشنوی . بعد هم دو رکعت عشق و .... آنگاه تو ساکتی و دنیا به حرف می آید . اگر هنوز هم عاشق پیدا کردن دریاهای گمشده در خاطرات گذشته هستی ، اگر هنوز هم ستاره را به اسم کوچک صدا می زنی ... می توانی ! می توانی دوباره عاشقی را تجربه کنی . فقط کافیست صدای پای دل در مرز بی کران هستی را بشنوی . فقط کافیست تن به سفر بسپاری و به مقصد هم نیندیشی . می دانم .... حالا که این نوشته را می خوانی حالی از بی قراری در وجودت خیمه زده است . می خواهی تمام این شیشه ها را بشکنی تا به ترنم باران برسی . می خواهی فریاد بزنی من انتهای دنیا را دیده ام . اما هنوز ابتدای راه است و سفر ... بی مقصد ! عشق عجیبی دارد این رفتن و نرسیدن ... این وسعت و بی کرانی . دریایی باش عزیز ! این راز تمام سفر است .

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1383ساعت 12:20 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

سلام ! قرارمان يادم نرفته است .
حالم خوب است .
همیشه به تو می اندیشم ،
قرارمان سر پیچک پوش دیوارهمسایه یادم نرفته است .
حالم خوب است .
از تو می نویسم ،
به هیچ پایانی هم نمی اندیشم !
حالم خوب است .
سلامت را به گلهای تشنه باغچه رسانده ام .
ماهیها را دعا کرده ام که بیشتر زنده بمانند .
حالم خوب است .
به هر چه می اندیشم جز تنهایی ، حسرت ، بیقراری ....
حالم خوب است .
تو را دارم .
تو می مانی ، تا همیشه ، تا انتها ، تا ابدیت !
حالم خوب است .
مطمئنم که حالم خوب است ..
اما ....
حالا می توانی به تمام دیوانیگی هایم بخندی !
حالا می توانی به تمام شعر های نیم بند بی قافیه و وزن وجودم لبخند بزنی .
حالا می توانی کودکیم را به یادم بیاوری ،
ساده بودنم را بهانه ای برای خنده هایت قرار دهی
حالا می توانی همه جا بنویسی ، بگویی ، جار بزنی ؛
این دخترک آشفته عاشق شده است !
حالا می توانم تا کمی مانده به صبح نگاهت ، دیوار های حجاب نگاهم را بشمارم.
حالا می توانم تا انتهای همین قلم و کاغذ از تو بنویسم .
حالا می توانم نامه هایی برایت بنویسم که هیچ ...
حالا می توانم برایت بنویسم حالم خوب است !
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است اما هر شب دلتنگی تا کمی مانده به سپیدهء این شهر بی آسمان تو را میهمان اشک و ترانه های بی فرجام کنم .
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است ؛
اما تو را ، تو را که تنها سر پناه بی کسی هایم هستی به دل راه ندهم .
می توانم برایت بنویسم که چه بر سر همین "دل" آورده ای اما ...
حال دل خراب تر از این حرفهاست عزیز !
حالا می خواهی با این خراب تر از سقف آسمان این شهر بی ستاره چه کنی ؟
حالا می خواهی از چه ، از کجا ، از چرای کدامین قصه عاشقانه پر دلتنگی برایت بنویسم ؟
من هنوز به آغاز این نوشته هم شک دارم عزیز !
به آغاز رویش دوباره تو در سرداب نگاهم .
پس بگذار تنها همین را بنویسم و مثل نسیمی از کنار هستی ات رد شوم !
سلام !
حالم مثل هر شب روزگار خوب است ؛ اما تو باور مکن !
+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1383ساعت 20:22 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي