صدایت می زنم : روح زیبای پشت شیشه ها !
و تو ....
نگاه مهربانت را با ترنم باران به نگاهم می دوزی .
مهربان می شوی دوباره ؛
برایت شعری از همین دفاتر پیدای عشق می خوانم .
و تو ...
بهانه شاعر بودنم می شوی .
دلسنگ می شوی دوباره ؛
من برایت دریاها گریه می کنم تا اجازه دهی سرم را بر شانه هایت بگذارم و برای همیشه بگریم ...
و تو ...
با نسیم ، نوازشی برگونه هایم می کنی که بغض تمام سالهای بی تو بودنم می شکند .
گم می شوم در خود دوباره ؛
و تو ...
مانند تمام مادران که سرانجام به حادثه هولناک گم شدگی کودکانشان پایان می دهند ، از پشت سر دست برشانه ام می گذاری که اینجایم ... همینجا در کنار تمام خاطره های زیبای زندگی !
از تو، زیبا می شوم دوباره ؛
و تو ...
تو همان روح زیبای پشت شیشه هایی!
همان آشنای قدیمی من ، آینه ، گم شدن و دوباره پیدا شدن !
سلام !
آری دوباره منم .
باورت نمی شد دوباره بتوانم سر را از پنجره گناه بیرون کشم و بگویم ، سلام ؟
اما حالا هستم ؛ مثل هر شب این روزگار روز ندیده ، در تب و تاب بازی مجهولی به نام زندگی !
دوباره آمدم .
می دانم حالا مدتهاست که بی هیچ کلامی رفته ام و تا حتی نگاه خداحافظی را هم طاقت نیاورده ام .
می دانم ؛
حالا حداقل همین را می دانم که برگشته ام . درست مثل تمام پرندگان دور از قفس که با بازگشت بهار به خانه بر می گردند .
می دانم بهارم دوباره بازگشته است و من ...
من باید می آمدم . درست همانطور که تو می دانستی ، گفته بودی و بارها خندیده بودی که : برمی گردی مهاجر ! برمی گردی ! 
اما حالا من باید بگویم : برگشته ام غریبه ! بر گشته ام !
رفتنم را باور نکردم همانطور که اکنون هجرتت را باور نمی کنم .
بغضی در سینه دارم که اگر نیایی به فریاد تبدیل می شود :
آهای مردم خاموش !
آهای مردمان بیدار !
بهارم را پس دهید ؛
آفتاب رویایم را پس دهید !
باران نگاهم را پس دهید !
شور زندگیم ، آخرین بهانه ام را برای بازگشت پس دهید !
هــــــــــــــــــــی .....
روزگار عجیبی است . روزی من نیستم و تو در هجرتم می گویی زیبا ترین برگرد ! ، روزی من به بهار می نشینم و تو در خزان گم می شوی !
اما نه ! تو هیچ گاه گم نمی شوی . می دانم من تو را گم کرده ام .
می ترسم روح زیبای پشت شیشه ها !
می ترسم .
نکند برای همیشه گم شوم ؟ نکند مرا از یاد ببری ؟ نکند بی تو بمیرم ؟
نکند ...
نکند ...
بیا و برگشتنم را بپذیر !
کمکم کن کوله بارم را بر زمین بگذارم ... نفسی در هوای تو بکشم و بعد ...
فرصت بده روزگار با تو بودن را تجربه کنم !
همین !