تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
تو همان روح زیبای پشت شیشه هایی!
پنهان می شوی دوباره ؛

صدایت می زنم : روح زیبای پشت شیشه ها !

و تو ....

نگاه مهربانت را با ترنم باران به نگاهم می دوزی .

مهربان می شوی دوباره ؛

برایت شعری از همین دفاتر پیدای عشق می خوانم .

و تو ...

بهانه شاعر بودنم می شوی .

دلسنگ می شوی دوباره ؛

من برایت دریاها گریه می کنم تا اجازه دهی سرم را بر شانه هایت بگذارم و برای همیشه بگریم ...

و تو ...

با نسیم ، نوازشی برگونه هایم می کنی که بغض تمام سالهای بی تو بودنم می شکند .

گم می شوم در خود دوباره ؛

و تو ...

مانند تمام مادران که سرانجام به حادثه هولناک گم شدگی کودکانشان پایان می دهند ، از پشت سر دست برشانه ام می گذاری که اینجایم ... همینجا در کنار تمام خاطره های زیبای زندگی !

از تو، زیبا می شوم دوباره ؛

و تو ...

تو همان روح زیبای پشت شیشه هایی!

همان آشنای قدیمی من ، آینه ، گم شدن و دوباره پیدا شدن !

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1383ساعت 8:53 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

برگشته ام غريبه !

سلام !

آری دوباره منم .

 باورت نمی شد دوباره بتوانم سر را از پنجره گناه بیرون کشم و بگویم ، سلام ؟

اما حالا هستم ؛ مثل هر شب این روزگار روز ندیده ، در تب و تاب بازی مجهولی به نام زندگی !

دوباره آمدم .

می دانم حالا مدتهاست که بی هیچ کلامی رفته ام و تا حتی نگاه خداحافظی را هم طاقت نیاورده ام .

می دانم ؛

حالا حداقل همین را می دانم که برگشته ام . درست مثل تمام پرندگان دور از قفس که با بازگشت بهار به خانه بر می گردند .

می دانم بهارم دوباره بازگشته است و من ...

من باید می آمدم . درست همانطور که تو می دانستی ، گفته بودی و بارها خندیده بودی که : برمی گردی مهاجر ! برمی گردی !

اما حالا من باید بگویم : برگشته ام غریبه ! بر گشته ام !

رفتنم را باور نکردم همانطور که اکنون هجرتت را باور نمی کنم .

بغضی در سینه دارم که اگر نیایی به فریاد تبدیل می شود :

آهای مردم خاموش !

آهای مردمان بیدار !

بهارم را پس دهید ؛

آفتاب رویایم را پس دهید !

باران نگاهم را پس دهید !

شور زندگیم ، آخرین بهانه ام را برای بازگشت پس دهید !

هــــــــــــــــــــی .....

روزگار عجیبی است . روزی من نیستم و تو در هجرتم می گویی زیبا ترین برگرد ! ، روزی من به بهار می نشینم و تو در خزان گم می شوی !

اما نه ! تو هیچ گاه گم نمی شوی . می دانم  من تو را گم کرده ام .

می ترسم روح زیبای پشت شیشه ها !

می ترسم .

نکند برای همیشه گم شوم ؟ نکند مرا از یاد ببری ؟ نکند بی تو بمیرم ؟

نکند ...

نکند ...

بیا و برگشتنم را بپذیر !

کمکم کن کوله بارم را بر زمین بگذارم ... نفسی در هوای تو بکشم و بعد ...

فرصت بده روزگار با تو بودن را تجربه کنم !

همین !

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1383ساعت 12:54 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي