تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
پوزخندهاي يك آدم ناراحت به سياست و آزادي !

استاد داشت حقوق منفی بشر را که دولتها نمی توانند در آن نقشی داشته و دخالتی داشته باشند معرفی می کرد:

1-     آزادی اندیشه و بیان

2-     آزادی مذهب

3-     آزادی تردد و تابعیت

4-     آزادی قلم و مطبوعات

5-     آزادی تجمعات ، احزاب و اعتصاب

6-     حق دادرسی عادلانه و اعمال برائت

و ادامه داد که این سرفصلها در قانون اساسی کشور ما نیز آورده شده است اما نقایصی دارد که در همین چند سال پیش و حتی حال حاضر هم محل مناقشه اصلاح طلبان و راستیها و حکومت و همچنین کشورهای غربی است و همه ساله ما را محکوم می کنند .

استاد تشکلات در مورد آزادی اندیشه و بیان اضافه کرد که در قانون اساسی جمهوری اسلامی در مورد آزادی اندیشه صحبت شده ولی در مورد آزادی بیان اصلا صحبتی به میان نیامده و برای رفع نقص قانون اینچنین تفسیر شده که آزادی اندیشه همون آزادی بیان است ! ولی با اين طرز نوشته شدن در قانون اساسي يعني اينكه هركس مي تونه براي خودش انديشه كنه اما در بيان آن آزاد نيست در بخش آزداي قلم و مطبوعات هم همينطوره شما مي بينيد كه آقاي سعيد مرتضوي چطور در عرض يك روز 70 روزنامه را بست و يا در بازداشتها كه بايد شخص را بيگناه فرض كرد مگر اينكه خلافش ثابت بشه در ايران برعكسه و شخص از نظر دادگاه يا همين شوراي نگهبان براي انتخابات ملحد و كافره مگر اينكه خلافش ثابت بشه !‌ يا حق اعتصاب براي كارگران ايراني به رسميت شناخته نشده است و با اعتصابات همانگونه رفتار مي شود كه با تظاهراتهاي خياباني . احزاب هم كه دنياي خاص خودشان را دارند و تا وقتي كه احزاب سياسي براي ادامه بقا احتياح به كمك هاي مالي دولت دارند نمي توانند به نقد دولت يا حكومت بپردازند . در عین حال اجازه ازدواج هم به زنان مسلمان براي ازدواج با غير مسلمان نمي دهند يا اينكه تا چند سال پيش ديه افراد غير مسلمان چيزي حدود يك بيستم افراد مسلمان بود و حقوق زنان هم به همين منوال زير سوال رفته است ....

استاد تا به اينجا رسيد شروع كرد به وا اسفا واحسرتا گفتن و بچه ها هي تند و تند پشت سر هم سوال مي پرسيدند كه آخه اين چه مملكتيه ؟ بعد هم بحث رفت سر قضيه زهرا كاظمي و قتل هاي زنجيره اي و غيره و غيره ....

من داشتم به اين بحثها با خنده نگاه مي كردم كه استاد با عصبانيت گفت چرا مي خندي خانوم ؟ جواب دادم : آخه استاد حدود دو سه سال پيش من درس حقوق مطبوعات را با آقاي كامبيز نوروزي داشتم و اون موقع سر بحث حقوق مطبوعات مثل الان بچه هاي كلاس ، تند و تند سوال مي پرسيدم و زمين و زمان را زير سوال مي بردم و حسرت مي خوردم كه آخه اين چه مملكتيه كه ما داريم ولي با گذشت زمان و رسيدن به اينكه قانون در يك كشور مي تونه هم وجود داشته باشه هم اجرا نشه و از يك طرف ديگه مي تونه وجود نداشته باشه و اجرا بشه به اين نتيجه رسيدم كه صلاح كار خويش خسروان دانند .

استاد گفت يعني چي ؟

گفتم به نظر شما حقوق خواندن ما يعني چي ؟ ما به قول دولتمردان "آينده سازان كشور" نيستيم چون هيچ قانوني را قرار نيست ما بنويسيم و قرار نيست هيچ قانوني را هم اجرا كنيم ما مردم عامه اي هستيم كه بايد فقط به نظاره بنشينيم و يا حداكثر كاري كه مي توانيم بكنيم اينه كه به عنوان خبرنگار خبر نوشته شدن حقوق توسط عده اي خاص و در اينده عده اي از همين قماش خاصان را تنظيم كنيم و به خورد مردم عامه بدهيم . كداميكي از ما مي تونه اميد داشته باشه كه در آينده صلاحيتش براي انتخابات رياست جمهوري تاييد ميشه ... انتخابات رياست جمهوري به كنار كداميك از ما صلاحيتش براي عضويت در شوراي شهرش تاييد ميشه ؟ پس ما اين وسط هيچكاره ايم فقط بايد بدانيم كه قانوني نيست يا قانون غلط است و در برخي از موارد غصه بخوريم كه چرا مثلا زنداني سياسي در كشور ما معني ندارد و در بسياري از موارد ديگه هم بي خيال شيم .

استاد داشت به همه مي قبولاند كه نه ! ما هم در سرنوشت كشورمان سهيم هستيم و بالاخره يه روزي مي رسه كه آقايون به اين نتيجه مي رسند كه ديگه نميشه افراد دخيل در سياست را بر اساس تفكرات دينيشان يا خانواده شهيد بودن و رفتن به جبهه و جنگ تاييد صلاحيت كرد و اصل ، داشتن تخصص همراه با تعهده ولي من ديگه تو كلاس نبودم .

ياد آلمان افتاده بودم و بحثمان با سردبير بين الملل روزنامه فرانكفورتر آلگماينه ...

من هي ميگفتم اخه چرا براي روزنامه ها و مطبوعات آلماني خط قرمز و قانون مطبوعات و دادگاه مطبوعات وجود نداره و سردبيرشون مي گفت دليلي براي اين كار وجود نداره و من گفتم پس چه ضمانتي وجود داره كه اتفاقي كه در ونزوئلا براي هوگو چاوز پيش اومد و در واقع يك كودتاي رسانه اي شكل گرفت شما در مورد دولت خودتون و يا سران نظامتون ترتيب نميديد و اونها مي گفتند كه ما نمي دونيم هوگو چاوز كيه يا در ونزوئلا چه اتفاقي افتاده !‌ مي گفتن دليلي براي اين كار وجود نداره چون مردم ما خودشان پاي صندوقهاي راي رفتند و از خودشون راي در وكردند !‌ چرا بايد به راي مردم احترام نگذاريم ؟ در تلويزين ZDF هم اين بحث تكرار شد و من در نهايت به اين متهم شدم كه ادم ناراحتي هستم و ممكنه در صورت وجود آزادي بيان در كشورم دست به كارهاي فجيعي بزنم !‌ از تهيه و تدارك يك كودتا گرفته تا خيانت بزرگ ! بعد به اين نتيجه رسيدم كه دادگاه مطبوعات و نهادهاي نظارتي و گروههاي فشار و غيره و غيره براي جوونهاي ياغي مثل من كه مي خواهند فاجعه درست كنند خيلي خوبه خيلي خيلي خوب . براي مثال يه سر به اين خبر كه از خودم در وكردم بزنيد .... سرنخ مياد دستتون ! 

پ .ن : يه سر به گوگل بزنيد و در قسمت IMAGE ها براي FREEDOM سرچ بزنيد ... 90 درصد عكسها توش يه ردي از پرچم امريكا هست ! اين بزرگترين جوك دنيا نيست ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 17:8 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: سياسي

جمعه ها ... روز معارف و حقوق بشر !

جمعه ها کلاسهای دانشگاه از صبح ساعت 8 تا 8:30 شب پشت سر هم ادامه داره ... دیگه به غلط کردن افتادم که کلاسها را اینطوری پشت سر هم برداشتم ولی خدایی کلاس یکی مونده به آخری که کلاس معارف هست از همه با حال تره . استاد میاد سر کلاس و در حالی که نماینده کلاس و دو سه تا از پسر های دیگه مشغول ایستادن در صف افطار و چایی و نون بربری هستند ، هر دفعه 20 تا سوال می نویسه پای تخته و بچه ها هم در همان حال در انتهای کلاس شلنگ تخته میندازند ! این استاد معارف خدایی یک کلمه هم حرف نمی زنه فقط میگه اگر می خواید از درس من نمره بگیرید این سوالها را با جوابهاش که تو کتاب براتون می گم علامت می زنید بخونید . ولی کتاب عجب موضوعات خوبی داره ... هفته پیش سر کلاس کتاب معارف را نه مثل یک کتاب درسی بلکه به عنوان یک کتاب خواندنی ، همه اش را تا ته خواندم مبحث اومانیسم و انسان محوری در روزگار جدید برام خیلی جالب بود ولی حیف که استاد مشغول تمرین خط نستعلیق پای تخته وایت برد بود و وقت نداشت درباره این مباحث به این مهمی صحبت کنه ... چقدر دلم می خواست یه استاد ... چی بگم یه آدم با اطلاع هم کافیه می اومد سر کلاس و راجع به تمامی مباحث کتابهای معارف و دینی از اول ابتدایی تا حالا برام حرف می زد ... از برهان علیت گرفته تا ویژگیهای جهنم و بهشت که من فقط از کتاب دانته یه چیزهایی یادمه ! راستی چرا ؟ چرا تو دانشگاه که احتیاج به مطرح شدن این مباحث به شکل حرفه ای تر و جدی تره اینطوری قضیه را ماست مالی می کنند ؟

زنگ بعد درس تشکیلات کارگری و حقوق کار داریم که البته هیچ ارتباطی به کامپیوتر نداره و فقط به خاطر اینکه دانشگاه ما مال خانه کارگره هر دو ترم یکبار باید تمام مباحث حقوق کار را هم بخوانیم اونهم با ضریب واحد 10 !!!!

استاد به قول بچه ها گفتنی درس تشکلات یا شکلات مباحث حقوق کار را از حقوق اولیه انسان و حقوق بشر شروع کرد و تا خواست در مورد حقوق منفی انسانها که حقوقی هستند که دولت حق مداخله درآنها را ندارد توضیح بدهد شروع کرد به گفتن وا اسفا ، واحسرتا و چرا و چرا و چرا ؟ ...

 

این مطلب ادامه دارد ...

 

پ.ن : یکی پیدا شده هی تو کامنتهای وبلاگ می نویسه ازت متنفرم ، کاش تو تصادف مرده بودی و از این جور مطالب . راستش را بخواهی فقط یک جمله می تونم به این حضرت والا بگم و اون اینه که دکتر شریعتی می گه : عشــق بروز تنفره ! مطمئنم تو عاشق منی وگرنه هر روز وبلاگم را نمی خوندی برای تمام پستها نظر نمیگذاشتی ... حالا اگر من کاری کردم که ناراحت شدی و تا این حد متنفر می تونیم با مذاکره حلش کنیم ... این روزها روزهای مذاکره و مخ زنیه دیگه !....

+ نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384ساعت 11:13 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: زندگی...

يه قورباغه باد كرده !

زندگي قورباغه ها و طرز رفتارشون بعضي موقع ها خيلي جالبه . من شنيدم كه بعضي از كارشناسان سياسي طرز رفتار قورباغه ها را به ايرانيها تشبيه مي كنند ! مي گويند اگر يك قورباغه را يكدفعه توي يه ظرف آب داغ بيندازي از درون آب يك جهش ميزنه به بيرون و خودش را نجات ميده ولي اگر اون را داخل يك ظرف آب بندازي و بعد ظرف را روي شعله كم آتش بزاري يواش يواش قورباغه بدون اينكه بدونه مي پزه و ميميره ! البته اين نظريه را غربيها راجع به ملت ايران بيان كرده اند و منظورشان اين بوده كه هرچي بلا مي خوايد سر اين ملت بياريد نبايد يك دفعه اي باشه بلكه بايد به تدريج باشه . اما اين روزها براي يك موضوع ديگه اي و به بهانه پخش تبليغ تلويزيون دوو الكترونيك كه توش يه قورباغه زيبا به زيبايي هرچه تمامتر لبخند مي زنه، حواسم پي زندگي قورباغه ها رفته ... بعضي وقتها يه مسائلي براي آدم پيش مياد كه نمي تونه به كسي بگه چون ممكنه كه اونها اين مسدله برايشان به حدي كه براي تو مهمه ، مهم نباشه و اصلا مسخره به نظر بياد ولي اون مسئله براي تو به اندازه زندگيت مهمه . اما اگر زندگي به آدم فشار بياره و جايي هم نباشه كه آدم بتونه بغضش را خالي كنه و مرهمي براي درد دلت نباشه ... واي خداي من اين بدترين كيفريه كه آدم مي تونه براي كار نكرده ، داشته باشه اونوقت ميشي مثل قورباغه هايي كه قصد خودكشي دارند اونقدر تو خودت ميريزي و دم بر نمياري كه باد مي كني و باد مي كني و باد مي كني... بعد هم يه روز ناغافل .... مي تركي ! يادمه حدود يك سال پيش اخبار اعلام كرد هزاران قورباغه طرفهاي اندونزي يا مالزي (دقيقا يادم نيست كجا) انقدر خودشان را باد كرده بودند كه تركيده و مرده بودند و از اون به عنوان خودكشي دسته جمعي قورباغه ها ياد شد تنها حيواناتي كه دست به خودكشي مي زنند !‌

غرض از مزاحمت اينكه يه چتد وقته يه قورباغه باد كرده روبروم نشسته و من دارم به زور براش كتاب مي خونم تا حواسش بره و ديگه نتونه خودش را باد كنه !

+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1384ساعت 17:1 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: زندگی...

قرار بود بمیریم (2) - كادوي تولد من چي بود ؟

راننده پيكان كه قرار بود با گرفتن به زور 7000 تومان ما رو به همدان برسونه تو جاده خلوت و تو شهر سوت و كور همدان بيشتر از 40 تا سرعت نمي رفت و من فقط يا امام زمان يا امام زمان مي كردم كه بالاخره برسيم بيمارستان . معلوم نبود يارو مست بود يا حسابي خمار اما حرص همه ما رو درآورد آقا سيد بيشتر از همه حرص مي خورد و مامان هم داشت منو قسم مي داد كه به خاطر اين مسائل گريه نكنم ولي من تازه فهميده بودم كه چيزي كه باعث شد من نروم تو شيشه جلوي اتوبوس و سالم بمونم دست مامان بود كه به خاطر من شكست و داشتم هاي هاي گريه مي كردم .

بالاخره بعد از حدود يك ساعت رسيديم بيمارستان و كارهاي دكتر ها شروع شد ....

شب بعد كه من رفته بودم پيش بچه ها و از بيمارستان نجات پيدا كردم ابوطالبي ايسنا ازم پرسيد به خاطر اينكه آقاي حاجي بابايي نماينده همدان بود و تو بيمارستان گفته بودند كه شما ميهمان اون بوديد بهتر به مامانت مي رسيدند ؟ نمي دونستم چي بگم ... كاش هيچكس اون صحنه هايي را كه من در بيمارستان ديدم و زجري كه من و مامان كشيديم تجربه نمي كرد . گفتم : بعضي جاها پول يا پارتي كار آدم را راه مي اندازه ولي بعضي جاهاي ديگه اگر بچه رييس جمهور هم باشي انقدر اوضاع در هم و بر همه كه هيچكي تحويلت نمي گيره . راستش را بخواهي بيمارستان مباشر در همدان كه تنها مخصوص تصادفات هم بود انقدر بيمار با وضع وخيم داشت كه نوبت اتاق عمل به مامان كه دستش حسابي شكسته بود ،‌نمي رسيد و هيچكس حتي رييس بيمارستان هم نمي تونست كاري بكنه . اما خداييش اگر سفارشهاي آقاي حاجي بابايي و پيگيري نمايندشون آقاي هراتي نبود ، معلوم نبود مامان را بالاخره كي عمل مي كردند و كدام دكتر عملش مي كرد و اصلا تو اون شهر غريب چي به سرمون مي اومد .

طرفهاي ساعت 2 رسيديم بيمارستان و دكتر درست ساعت يك رفته بود خونه هر چي التماس كرديم كه دست مامان بدجوري شكسته وبايد زنگ بزنند دكتر بياد عملش كنه دكترهاي شيفت قبول نكردند و گفتند دكتر جراح ؛ دكتر لشگري از ساعت 8 صبح تا 12 شب تو اتاق عمل بوده و گفته براي هيچ مريضي با خونش تماس نگيرند . دست مامان را با آتل بستند و يه مسكن هم بهش زدند تا صبح شه ولي نه خواب به چشممون اومد ، نه درد از دست مامان رفت ، نه اشك از چشم من كه به خودم لعنت مي فرستادم ، نه صبح اومد. مامان براي اينكه منو آروم كنه مي گفت خدا را شكر كه من دستم شكست اگر سر تو مي شكست يا يكراست مي رفتي تو شيشه اتوبوس من چكار مي كردم ؟ ولي اين حرفها و خداراشكر كردنهاي مامان هيچ جوره آرومم نمي كرد .

صبح آمد و دكتر كه قرار بود ساعت 8 بياد تا ساعت 11 نيومد . من را هم از اتاق مامان كرده بودند بيرون من داشتم بيرون اتاق گريه مي كردم و مامان تو اتاق كه من مي خوام دخترم پيشم باشه ... ديگه تو راهرو بيرون نشسته بودم كه يك خانمي اومد گفت سينيا خانوم شماييد ؟ گفتم : آره سونيا ... گفت كجايي سينيا خانوم مامانت داره گريه مي كنه دنبالت مي گرده ... مامان تمام بخش اورژانس را فرستاده بود بيرون دنبال من بگردند و همه دنبال سينيا خانوم مي گشتند ! سرانجام آقاي دكتر اومد و مامان را ديد ولي اتاق عمل نداشتند و مامان با اون درد فجيع بايد تا بعد از ظهر صبر مي كرد ديگه طاقتم تموم شد و زنگ زدم به آقاي هراتي كه به دادمون برسه . چند دقيقه بعد رييس بيمارستان دم در اتاق ما بود . اومد يه نگاهي به پرونده انداخت و باز گفت بايد صبر كنيم چون اتاق عملي وجود نداشت . از ظهر تا وقتي كه مامان را براي عمل آماده كنند تو راهروهاي بيمارستان قدم مي زدم .

يه دختر 19 ساله كه بر اثر تصادف تا برسه به  بيمارستان و اتاق عمل طاقت نياورد و دم در اتاق عمل فوت كرد . يه جوون 21 ساله كه نازه نامزد كرده بود و بر اثر تصادف تو اتاق عمل تموم كرد و تمام فاميلهاش بيمارستان را گذاشتند روي سرشون و عزا داري مي كردند و من هم پا به پا اونها گريه مي كردم . بعد يه پير مرد را آوردند كه با موتور تصادف كرده بود و پشت سرش دقيقا باز بود و با تور جمعش كرده بودند ... دو تا جوون ديگه هم تا برسند به بيمارستان تموم كردند ... ديگه چشمهام از ديدن اين همه بدبختي و عزاداري سياهي مي رفت ولي وقت عمل بود و مامان طبق معمول وقتهايي كه خيلي مريضه داشت وصيت مي كرد ! با خنده گفتم خدا را شكر كه اون النگو پهنه باهات نيست وگرنه باز اونو مي خواستي به من ببخشي ! ولي خدا مي دونست كه چقدر داغون بودم . تا چند لحظه پيش تو راهروها راه مي رفتم و مي گفتم بيچاره شهرستانيها ولي اين بار مي گفتم بيچاره من ، بيچاره مامان ، چرا ما ؟ آخه چرا ؟ مامان را بردند اتاق عمل و به اندازه 300 تا صلوات و 100 تا حمد شفا خوندن من ، آوردنش بيرون و بردنش تو بخش بيچاره آقاي هراتي و خاكسار همين جور نگران دنبال من و مامان بودند . وقتي مامان به هوش اومد و خاله و ساناز هم رسيدند من ديگه از هوش رفتم ...

رفتيم مجتمع تفريحي عباس آباد ، جايي كه براي خانواده ها سوئيت هاي مجزا گرفته بودند و به اصطلاح بهش مي گن بام تهران همدان !‌ جاي خيلي قشنگي بود ولي ديدن اون منظره و جاي زيبا مصادف شد با ديدن سوئيت 4 نفره كه حالا ديگه ففط دونفر وارد اون مي شدند و من كه تازه فهميده بودم يه پام كه گرفته بود به ميله اتوبوس مي لنگه و مامانم هم تو اتاق عمل بوده و خلاصه مسافرتي كه قرار بود بهترين خاطره بعد از روزهاي  بي حوصلگي تابستون باشه ،‌زهرمون شده ... فقط مي خنديدم ... نه گريه مي كردم . مي خنديدم و گريه مي كردم ...

مامان فرداي اون روز به هر زر و زوري بود از بيمارستان مرخص شد و با بقيه بچه ها برگشتيم تهران . درست روز هشتم مهر ... تو اتوبوس موقع برگشتن همه چشمشون به جاده بود و مي ترسيدند ولي من داشتم به همه اين وقايع نگاه مي كردنم و به رابطه كادوي تولدم از امام زمان با اين سفر و اين حادثه فكر مي كردم ... راستش رابخواهي هنوز هم كه هنوزه با وجود اينكه همه گفتند خدا رحم كرده و زنده موندن و به خوشي تموم شدن اين سفر مي تونست بهترين كادوي تولدم باشه نمي تونم بفهمم من چي كادو گرفتم ؟!  

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1384ساعت 16:0 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: زندگی...

قرار بود بمیریم (1)

سفر مشهد راست راستی کنسل شده بود . می دونستم با رفتن به مشهد حاجتم را از امام رضا می گیرم ولی آقا نطلبیده بود . حسابی کفری بودم وقتی تلویزیون غار حرا و باز شدن درب خانه کعبه را روز تولد امام زمان (عج) نشان داد بغض دو هفته ایم ترکید ... حسابی گریه کردم . آقا جون مگه من چی خواسته بودم ؟ گفتم خسته ام یه ذره تغییر و تحول خوب ، یه ذره نشاط می خوام یه ذره تحول خوب و مثبت تو زندگیم که یه امید دوباره برای طی باقی مسیر بهم بده ... گفتم : آقا جون من نمی دونم ولی امروز که روز تولدته و از همه کادو می گیری من هم بهت تا روز تولد خودم (8مهـر) که ازت کادو بگیرم ، صلوات و دعا برای فرج کادو میدم ولی تو روز تولدم ازت یه کادوی درست و حسابی می خوام ! دیگه از هیچ بنی بشری هم کادو نمی خوام فقط تو فقط خود خود خودت !

حاجی بابایی نماینده همدان خبرنگاران پارلمانی را به همراه خانواده هاشون دعوت کرد بروند همدان 2 روز مهمان او باشند . انقدر از این کار کسل کننده هر روز که درست شده بودم مثل کارمندان دولت ، خسته بودم و همون مقدار مامان اینا از بنایی و تعمیر خونه که تا گفتم همدان ، چشمهای همه برق افتاد ! سفر دو روزه افتاده بود روزهای 7و 8 مهر درست روز تولد من ! مامان می گفت عیب نداره میریم اونجا برات تولد می گیریم ! ولی من نمی خواستم هیچ بنی بشری برام تولد بگیره ... روز چهارشنبه که قرار بود ساعت 2 از مجلس راه بیفتیم به خاطر خبرهای زیاد آخرین روز کاری مجلس افتاد ساعت 4 . مامان و خاله و ساناز خوشحال خوشحال رفته بودند اولین نفر سوار اتوبوس دو طبقه ای که قرار بود با اون بریم همدان شده بودند و صندلیهای اول از طبقه بالای اتوبوس را گرفته بودند که به تمام جاده مسلط باشند ! وقتی داشتیم راه می افتادیم و هنوز اولهای مسیر بودیم ، شوق و ذوق تمام را در چشمهای مامان و خاله که خیلی دوست داشتند بروند همدان و غار علیصدر را ببینند می دیدم . مامان هم که یاد اتوبوس دو طبقه سوار شدنهاش در سالهای دهه 60 افتاده بود و حسابی از اینکه از اون بالا همه جا را می دید خوشحال بود . من هم از خوشحالی اونها خوشحالتر !

تا راه افتادیم و از ترافیک چهارشنبه بعد از ظهر تهران خودمان را به عوارضی رساندیم دیگه هوا تاریک شده بود تو اتوبوس صدای آواز محمد اصفهانی می اومد و دختر یکساله یکی از تصویر برداران مجلس بنا کرد با همون آواز به رقصیدن و مامان هم که بقل دستشون نشسته بود با مادر بچه شروع کردند به رقص یاد دادن به اون بنده خدا ! همه مرده بودیم از خنده بچه بیچاره بعد از نیم ساعت رقصیدن با صدای محزون اصفهانی خوابید و ما هم بعد از گذر از اتوبان کرج – قزوین و عبور از تاکستان و دیدن فیلم شاحه گلی برای عروس تو اتوبوس کم کم داشت خوابمون می گرفت . بعد از فیلم همه خوابیدند . رسیده بودیم به گردنه آوج و من جلوی جلو نشسته بودم و نگاه جاده می کردم و صلوات می فرستادم به مامان که عقب نشسته بود گفتم بیاد جلو بشینه او هم آمد جلو و کنار من نشست دو تایی دیگه مشغول فرستادن صلوات بودیم من اینقدر با جدیت صلوات می فرستادم که مامان گفت : چیه با من کل گذاشتی ؟ می خواستم بگم نه با امام زمان کل گذاشتم که حرفم را خوردم . یکساعتی گذشت و گردنه آوج را به سلامت رد کردیم بچه ها تو مجلس حسابی ما رو از این یه تیکه راه که اتوبوسهای مختلفی توش چپ کردند ترسونده بودند اما ترس مامان و دلشوره من تنها به عبور از گردنه آوج ختم نشد . همه خواب بودند و من و مامان همچنان خیره به جاده دلمون شور می زد ساعت ۱۲ شب نرسیده به سه راهی لالجین می خواستیم از یه کامیون سبقت بگیریم اما هر چی راننده چراغ می زد کامیون کنار نمی رفت اما یکدفعه پیچید سمت راست جاده و تا ما خواستیم سبقت بگیریم پلیس راه به کامیون دستور داد که بایسته ولی راننده خواب بود . تا صدای پلیس را شنید مثل اینکه تازه بیدار شده باشه یکدفعه پیچید جلوی ما و تو عرض جاده وایستاد ! با سرعت 75 کیلومتر و با فریاد یا ابالفضل مامان و من رفتیم تو کمر کامیون ... سمت راست اتوبوس که من و مامان نشسته بودیم با صدای مهیبی خورد به کنار کامیون و کامیون به سمت خاکی که حالت گودال داشت رفت و با سرعت زیادی افتاد تو سرازیری کنار جاده ، ما هم که بر اثر برخورد با کامیون سرعتمان گرفته شده بود با ترمز های راننده ماهر اتوبوس دم گودال متوقف شدیم ... وای خدای من درست مثل فیلمهای حادثه ای بود . نفسم بند اومده بود یه چیزی جلوی من را برا رفتن تو شیشه اتوبوس گرفته بود . مامان گفت : سونیا آروم ، ساناز سالمی ؟ همه خوبید ؟ من نمی تونستم حرف بزنم فقط بلند بلند گریه می کردم از تو شیشه دیدم که همه از اتوبوس رفته بودند پایین و داشتند نگاه جلوی اتوبوس می کردند . مامان گفت : سونیا آروم نمی تونم بگیرمت ... سونیا دستم ... برگشتم طرف مامان مچ دست راستش را تو دست گرفته بود و خم شده بود طرف زمین و به سختی نفس می کشید . فهمیدم یه بلایی سر دست راستش اومده گفتم: ساناز! مامان ... مامان گفت دستم شکسته منو ببر پایین . دیگه گریه یادم رفت با ساناز و خاله ، مامان را رسوندیم پایین اتوبوس همه هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند . ساناز به پلیسی که کنار اتوبوس گفت مامانم دستش شکسته ... خاله هم همش می گفت کاش نیومده بودیم ... وای خدا رحم کرد قرار بود بمیریم .... آقای وکیلی که سید هم بود و هدایت خبرنگاران را در طول سفر بر عهده داشت از تو ساکش شال دور کمرش را درآورد و پیچید دور دست مامان . استخوان مچش از ساعد جدا شده بود . یه پیکان اونطرف جاده ایستاده بود می گفت تا همدان 7000 تومان می گیرم ... نمی دونم چی شد و من چقدر جیغ زدم تا راضی شدند من و مامان بریم بیمارستان و خاله و ساناز بمونند .... من و مامان و آقای وکیلی و دو تای دیگه از بچه ها که پای یکیشون صدمه دیده بود همراه ما نشستند تو ماشین و رفتیم همدان ....

+ نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1384ساعت 17:44 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: زندگی...

جواب ما را بدهيد ؛ چرا جنگ ؟

اينقدر تلويزيون را اين كانال و اون كانال كردم كه صداي همه تو خونه دراومد ... رييس خونه گفت : چكار مي كني ؟ من اخبار بيست و سي را ديدم خبري نبوده ! گفتم : اي بابا بيست و سي هم شد اخبار ؟ بعد با التماس گفتم بزاريد يه بار ديگه بزنم شبكه خبر ! باز هم خبري نبود ...

مامان گفت : احمدي نژاد اينقدر حرص مي خوره كه تو به خاطر پرونده هسته اي داري حرص مي خوري و تعطيلي را بهمون حروم كردي كه هيچ جا نريم ببينيم اخبار اعلام مي كنه پرونده ايران رفت شوراي امنيت يا نه ؟.... به درك بزار بره ... فوقش چكار مي خوان بكنن ؟ مي خوان ايران را تحريم كنن ديگه ! خوب الانش هم كه كفش و ساعت و كوفت و زهرمار چيني را بهمون ميندازن از اين به بعد رسما همه چيزمون ميشه چيني ! گفتم : خوبه من دوران جنگ بچه بودم نمي خواستم خريد كنم شما هم كه اصلا ظاهرا مشكلي نداشتيد ! اينقدر مرفه بي درد بوديد كه نخواهيد حرص بخوريد ! رييس خونه گفت : نه مرفه بي درد نبوديم ، انقلاب كرده بوديم ،‌بعدش هم كشور را نمي خواستيم بديم دست عراقيها ، تاوان آزادي را هم مي داديم ... گفتم : حالا بايد تاوان چي را بديم ؟ گفت : تاوان داشتن فن آوري هسته اي روز ، تاوان مبارزه با استكبار جهاني !

گفتم : آخه قرار نيست ما براي داشتن فن آوري روز تاوان بديم چرا ديپلماتهاي ما نمي تونن مثل كره اي ها از داشتن فناوري هسته اي و حتي داشتن سلاح هسته اي دفاع كنند و بايد حتما كار به دعوا و جنگ و خونريزي بكشه ؟ چرا جنگ ؟ چرا هميشه جنگ ؟

شبكه خبر همون موقع يه گزارش مردمي پخش كرد كه گزارشگر از مردم مي پرسيد به نظر شما سياستمداران ما بايد زير بار جنگ تحميلي بروند يا سازش ؟

زدم تو سر خودم نشستم كف زمين و گفتم : نه !‌ چه اشتباه بزرگي ! رييس خونه گفت : واي اين كار از الان زوده !‌ گفتم : ديديد گفتم ؟ ديديد گفتم اين ديپلماتها عرضه گفتگو ندارن دارن مردم را براي جنگ آماده مي كنن؟

نمي دوني چقدر مي ترسم ... شبهايي كه كابوس مي بينم خاطرات اون روزهاي جنگ را دوباره تو خواب مي بينم ... من و ساناز (آبجي كوچيكه) داشتيم هادي و هدي مي ديديم تا آق بابا مي خواست هادي را به خاطر اينكه توپش را تند و تند پاره مي كرد ،‌ دعوا كنه ، برقها رفت ، آژير قرمز را زدند ... مامان آبجي كوچيكه را بقل كرد و دويد طرف زير زمين من هم پشت سرش رييس خونه هم دنبالمون ... تو راه پله زن همسايه منو بقل كرد و دويد طرف پايين پله ها ولي من نمي خواستم برم پايين مامان و آبجي را نمي ديدم و دنبالشون مي گشتم داد مي زدم : مامان ! بابا ! نه !منو بزار پايين . من بايد مواظب خونه باشم ... تلويزيون روشنه بايد از برق بكشمش بيرون ! يه دفعه آژير سفيد شد صداي طباطبايي مجري اي كه اون روزها من مي گفتم عشق منه ! از تلويزيون روشن خونه اومد ... بچه هاي عزيز آق بابا و هادي و هدي منتظرند ....

دوباره جنگ شده .... ولي اينبار نه از آق بابا خبريه نه از نل كه دنبال مامانش بود نه ژان والژان ، نه حنا كه روزي بيست ساعت تو مزرعه كار مي كرد .... فقط ترسه ... دارم تو خيابونهاي تاريك مي دوم دنبال چي ؟ نمي دونم ! سفيدي بال هواپيماهايي را كه اومدن رو سرمون بمب بريزن مي بينم زمين از آتيش قرمز قرمزه ... ديگه نفسم در نمياد ... نه! دارم خفه مي شم خيلي واضح بوي گوگرد و دود را حس مي كنم ... ديگه نميشه نفس كشيد ... مامان بزرگ و بابا بزرگ رو پشت بام خوابيدند ... مامان و دايي اينا همه رفتند دنبال خاله كه از حج برگشته ، فرودگاه .... هواپيماها را كه تو آسمون مي بينم مي گم : يا ضارع و يا معين رد علي .... همه خونواده .... وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا ... من به اين كوچيكي فقط اين دعا را بلدم تا همه سالم برسند خونه ....

مي گم : يعني اگر دوباره جنگ بشه مردم تو جنگ شركت مي كنن ؟ مامان با افتخار هر چه تمامتر مي گه : بله نه پس چي ؟ همه بايد از وطنشون دفاع كنن .... گفتم : ولي اينبار دفاع از وطن نيست دفاع از حكومته ... مامان ميگه : فرقي نداره دفاع از حيثيت ايرانيه دفاع از غرور ايراني بودن ... ديگه هيچ كس نمي تونه به ايراني جماعت زور بگه ... ببين احمدي نژاد چطوري تو سازمان ملل از غرور ايراني دفاع كرد .پيش خودم مي گم : كاش بتونه از جون جوانهاي ايراني هم در برابر جنگ دفاع كنه و كاري نكنه كار به جنگ بكشه ...

نماينده ها تو مجلس اصلا نگران نيستند ولي ناراحتند . تمام غير متعهدها از پشت خنجر زدند هند و روسيه از همه بدتر . بعضيهاشون مي خندند . از اون خنده هاي هيستريكي ! ولي ميگن باز هم گلي به جمال هوگو چاوز ! خوش چهره مي گه نبايد كار را به برد اين طرف و باخت طرف ديگه برسونيم تو اين بازي برنده و بازنده اي وجود نداره ايران بايد به حق خودش برسه ... خوب اين هم خودش يه جور برده ! نمايندگان عزم جزم كردند براي تحريم اقتصادي انگليس ولي اعضاي كميسيونهاي اقتصادي و برنامه و بودجه معتقدند اين كار بايد با احتياط صورت بگيره ما سالانه 12 ميليارد دلار وادات از اروپا داريم و 7 ميليارد دلار صادرات ... بايد بين اين دو توازن برقرار بشه ولي تحريم كلي عملا منتفيه ... مرتضي تمدن نماينده خوش برخورد شهر كرد هم كه اگر به خواست رسانه ها بود ،‌به جاي كوهكن حتما كارپرداز فرهنگي مي شد ،‌ مي گه براي ما ديگه فرقي بن آمريكا و اسرائيل و انگليس نيست همه شان بايد تحريم اقتصادي شوند ... پيروز اين بحران ماييم درست مثل كره جنوبي و من تمام اين حرفها را مي شنوم و پيش خودم ميگم تا كي بايد به كشورهايي مثل هند و پاكستان كه دستشون تو دست اسرائيليهاست اطمينان كنيم ؟ نكنه جنگ شه ! اگر اينبار جنگ شه جواب جوونهايي را كه همين الانش هم از بزرگتر ها مي پرسند چرا جنگيديد، چي مي خوايم بديم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1384ساعت 13:34 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: سياسي

درخت سرو سبز ...

امروز با ديدن بچه هايي كه با ذوق و شوق زياد و يا با حرص و ناراحتي زياد (!) به مدرسه مي رفتند ياد اين حرف مامان افتادم كه در تمام سالهاي دوران مدرسه همزمان با آغاز سال تحصيلي جديد تكرار مي كرد : به درخت سرو سبزت كه بالاي قله ايستاده نگاه كن و مسيرت را با جديت تمام برو . آخ كه چقدر اون موقع ها از اين سرو سبزي كه بايد به خاطرش عمرم را تو محيط خفقان كامل مدرسه هدر مي كردم بدم مي اومد ! ولي براي خودش حقيقتي بود .... حقيقتي است !

راستش را بخواهي بايد اعتراف كنم با وجود اين صحبتها هيچ وقت در دوران مدرسه درخت سبزم را بر بالاي قله سختي پيدا نكردم ! يعني نمي دونستم براي چي دارم درس مي خونم و قراره در آينده چكاره بشم !

اما حالا تو مسائل كاري و زندگي به نظرم اين درخت سبز خودش را بيشتر نشون ميده . من عادت دارم براي رسيدن به هدفم كه ميشه درخت سرو سبز هم فرضش كرد ،‌ اول یه نگاهي با دوربين به اون بالا رو قله ميندازم ،‌ بعد يه مسير براي خودم فرض مي كنم و بعد سرم را ميندازم پايين و مسير را مي گيرم و ميرم بالا ولي معمولا اينقدر سر راهم خورده سنگها و گاهي اوقات قلوه سنگها قرار دارند كه مجبورم به جاي اينكه به درخت سبز نگاه كنم ،‌سرم را پايين بندازم كه جاده را بپام ! اين كار براي پيمودن مسافتي كه بايد طي بشه در اوايل كار خيلي خوبه ولي نبايد از خطرات گمراه شدن و فراموش كردن سرو سبز غافل بود اما اين هم راه حلي داره .

گاهي اوقات برخي از آدمهايي كه معمولا چشم ندارن دست و پا زدنت را در راه رسيدن به اهدافت ببينند و از سنگ انداختن هم خسته شده اند با انجام يه كارهايي كه من گلاب به روتون بهشون مي گم كثافت كاري سعي مي كنن با مكر و حيله يا از در رفاقت وارد شدن و بعد از پشت خنجر زدن جلوي راهت را سد كنن يا بدتر از آن جلوي راهت را سد نكنن بلكه خودت را هلاك كنن كه نه ديگه راهي بمونه نه راهپيمايي ! نمي دونم تا حالا چند بار با اين جور آدمها برخورد كردي ولي من هر از گاهي حس مي كنم حضور اون آدمها براي زندگي و پيمودن راه زندگيت جداي از ضرر هاش ممكنه فوايد بسيار خوبي هم به همراه داشته باشه . جداي از تجربه اي كه براي آدم به چا ميزاره فكر مي كنم كارهاي اين آدمها مثل اين باشه كه سرت را با زور به طرف بالا نگه دارند و بگويند : بيا ببين ! ببين چقدر راه مونده تا درخت سبزت ، من نمي زارم همين راه زياد باقي مانده را تا تهش بري .... و تو فقط نگاه مي كني . شايد تا اينجاي مسير به خاطر اينكه حواست به قلوه سنگها و خرده سنگها بوده نتونسته باشي ارزيابي درستي از مسيرت داشته باشي و در برخي مواقع به خاكي زده باشي و يا خداي ناكرده اصلا از مسيرت دور افتاده باشي و اين كار اونها با به زور بالا نگه داشتن سرت و نگاه به درخت سرو سبز تو را در ارزيابي از مسير آمده و اميدواري به طي باقي راه كمك مي كنه ولي تنها يك نكته باقي مي مونه و اون هم اينه كه نبايد بزاري اين روم به ديوار كثافت كاريها تو رو از پيمودن راهت و رسيدن به سرو سبز نا اميد كنه چون نااميدي بزرگترين گناهيه كه يه انسان مي تونه انجام بده !

اينها را خيلي وقت بود مي خواستم بگم ولي دوچرخه سواري ديروز كه با فرار از دانشگاه ميسر شد (!) و تابلويي كه عكسش را ديديد بهانه اي شد كه بگم ....  فقط خودت ميتوني اون مسير اصلي را تعيين كني نه هچ كس ديگه اي و در همه حال اگر اطمينان كامل داري كه راهي را كه ميري به درخت سرو سبز ميرسه هيچ وقت نا اميد نشو .... JUST GO

+ نوشته شده در شنبه 2 مهر1384ساعت 14:15 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: زندگی...