پس از آغاز طرح سهميه بندي بنزين در كشور ، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي با وجود اينكه بر نفس سهميه بندي بنزين تاكيد داشته و آن را جزء ضرورتهاي اصلي اقتصاد كشور در دوره فعلي مي دانستند ، با ارائه نشدن بنزين مازاد بر سهميه بندي به مردم با قيمت آزاد به مخالفت پرداخته و معتقد بودند اين اقدام دولت در نهايت به ايجاد بحراني عظيم در نظام حمل و نقل عمومي كشور به خصوص در كلانشهر ها خواهد شد . از همين رو بود كه بارها طرحهاي مختلف در صحن مجلس براي اجبار دولت به ارائه بنزين با قيمت آزاد مطرح شده و با توجه به مخالفت اكيد دولت با اين مسئله به دليل آثار تورمي كه اين مسئله به دنبال خواهد داشت ، با راي منفي نمايندگان مواجه شده و از دستور كار خارج شد .
اما از دستور كار خارج شدن اين طرحها به معناي موافقت تمامي نمايندگان با ارائه نشدن بنزين آزاد نبود و همچنان مخالفتها و انتقادات به دولت و ساير نمايندگان مجلس ادامه يافت .
با آغاز بحثهاي مربوط به بودجه سال آينده ، بار ديگر بحث ها و نظرات مختلف در خصوص سهميه بندي بنزين نيز ادامه يافت اما اين بار بر خلاف انتظار ، نمايندگاني كه تا ديروز بر طبل يارانه اي بودن بنزين و رحم كردن دولت بر ملت به خاطر حذف نشدن يارانه سخن مي گفتند ، طرحي را در كميسيون برنامه وبودجه ي مجلس آماده كرده اند كه بيشتر به شوخي اي از جانب نمايندگان براي مزاح با دولت مي ماند تا طرحي كه قرار است قانوني شود .
بر اساس اين طرح كميسيون برنامه و بودجه ، دولت موظف به خريد مازاد بنزين سهميه بندي شده در دست مردم به قيمت آزاد خواهد شد . بدين معني كه بنزين را به طور يارانه اي با قيمت 100 تومان به مردم ارائه خواهد كرد و بعد در صورتي كه مردم بنزين سهميه خودشان را مصرف نكنند ، مي توانند با قيمتي كه بازارتعيين خواهد كرد دوباره به دولت بفروشند !
چندي پيش سخنگوي دولت در بيان ضرورت ارائه نشدن بنزين با قيمت آزاد تصريح كرد كه تنها 15 درصد از مردم به بنزين مازاد بر سهميه بندي نياز دارند و بر اساس آمارها ، 85 درصد مردم با همين سهميه ماهانه صد ليتر نيازهايشان بر آورده شده و حتي بنزين مازاد نيز خواهند داشت و جالب اينجاست كه با وجود اينكه گفته مي شود طرح اخير كميسيون برنامه وبودجه در خصوص خريد بنزين توسط دولت با راي نمايندگان اين كميسيون نيز مواجه شده است ، هنوز مشخص نيست منابع مالي لازم براي اين خريد و بعد فروش دوباره آن به قيمت يارانه اي از چه محلي تامين خواهد شد ! و اصلا چرا بايد دولت بنزين را با قيمت فوب خليج فارس خريداري كند ، با قيمت 100 تومان به مردم بفروشد ، باز به قيمت آزاد از مردم خريداري كند و بعد به قيمت يارانه اي دوباره به مردم بازگرداند ؟!
اما ارائه شدن اين طرح به كميسيون برنامه و بودجه علاوه بر اينكه اين مسئله را در ذهن متبادر مي سازد كه مجلس قصد داشته به دليل ارائه نشدن بنزين آزاد توسط دولت ، شوخي اي با رييس جمهور كرده باشد ، سوالاتي را در خصوص نحوه تفكر نمايندگان در خصوص مسئله بنزين مطرح مي كند كه اولين سوال روز گذشته توسط سخنگوي دولت مطرح شد :
"هميشه اخباري مبني بر ناكافي بودن سهميه بنزين اختصاص يافته به مردم مطرح مي شد ، حال چگونه است كه بحث خريد بنزين مازاد مورد نياز مردم توسط دولت مطرح شده است ؟" پيام اين شوخي بزرگ مجلس به دولت از اين سه گزينه فراتر نخواهد رفت :
1-پيام مجلس اين است كه دولت بايد به هر نحو ممكن بنزين با قيمت آزاد را براي استفاده مردم ارائه كند تا شاهد اين نباشيم كه خودروهايي كه بنزين مازاد دارند و به خصوص تاكسي ها، بنزين خود را با قيمت هايي بين 400 تا 700 تومان در بازار سياه بنزين و حتي جلوي روي كاركنان پمپ بنزينها به فروش مي رسانند .
2-پيام اين نمايندگان به دولت اين است كه براي بودجه سال 87 در نظر داشته باشد ، كه اعلام سهميه ماهانه 100 ليتر براي مصرف مردم ، به مراتب بيشتر از ميزاني است كه اكثريت مردم مصرف بنزين دارند و بايد براي دور دوم سهميه بندي ، سهميه اي به مراتب كمتر از اين ميزان در اختيار مردم قرار گيرد !
3- هيچ پيامي در اين كار وجود ندارد !
مطلبی رو به پیشنهاد مهجاد خان برای ویژه نامه روزنامه اعتماد نوشتم که دلم می خواد کامل بخونیش . با وجود اینکه انتقادات زیادی به دولت نهم دارم اما از نوشتن این مطلب که گوشه ای از حرفهام بود راضی ام و وجدانم راحت شده که تونستم حرفم را بزنم :
نگاه نزديک يک خبرنگار به سفرهاي استاني
آشنايي با عمق دردهاي مردم
وقتي از سفرهاي استاني دولت صحبت مي کنيم، ناخودآگاه ياد اصحاب رسانه يي مي افتيم که قرار است بي طرفانه اخبار اين سفرها را پوشش داده و گزارشي از روند امور ارائه کنند. بنابراين علاوه بر بررسي ديدگاه صاحب نظران لازم است تا ارزيابي خبرنگاران حاضر در اين سفرها را هم مورد توجه قرار دهيم. ثمانه اکوان دبير سرويس سياسي خبرگزاري موج و بهمن هدايتي خبرنگار خبرگزاري مهر از خبرنگاراني هستند که امکان حضور در سفرهاي استاني را يافته اند. ديدگاه آنها را در اين زمينه مي خوانيم.
ثمانه اکوان : دفتر يادداشتم را براي نوشتن مشاهداتم در سفرهاي پيگيري مصوبات استاني رئيس جمهور آماده مي کنم؛
1- هيچ اعتقادي به اين سفرها ندارم.
مگر نمي شود مثل يک مدير خوب در پايتخت نشست و به مشکلات شهرستان هاي ديگر هم رسيدگي کرد؟ مگر استانداران به عنوان مديران مياني دولت نمي توانند خود، به بررسي مشکلات استان تحت مديريت شان پرداخته و آنها را حل کنند؟ اگر رئيس جمهور بخواهد براي هر مشکلي خودش پا به ميدان گذاشته و وارد عرصه عمل و تصميم گيري شود، يک رئيس جمهور حتماً براي حل اين همه مشکل براي کشور کم است،
2- در همين اول سفر بايد يک چيز را تبيين کنم.
وقتي در خبرها مي خوانيد صد درصد مصوبات اجرايي شده، به اين معني نيست که تمام پروژه هاي مورد نظر هيات دولت در اين استان ها اجرا شده و به مرحله بهره برداري رسيده است، به اين معني است که وارد فاز اجرايي شده است.
بعضي از پروژه ها با پيشرفت فيزيکي بين 30 تا 50 درصد و بعضي ديگر در مراحل پاياني و حتي به بهره برداري رسيدن هستند. مهمترين و پررنگ ترين پروژه هايي که به چشم مي خورد پروژه هاي مرمت راه ها و اصلاح نقاط حادثه خيز و احداث اماکن ورزشي است. پروژه هايي که در تمام استان ها بيش از ساير مصوبات به چشم مي خورد. وقتي استانداران خود به بررسي مشکلات مي پردازند، مايلند بودجه ها را براي کارهاي مهمتري هزينه کنند اما رئيس جمهور معتقد است بردن نفت سر سفره هاي مردم، يعني جاده يي اصلاح شود تا خانواده هاي کمتري، داغدار عزيزان شان شوند، بيمارستاني تجهيز شود يا سالني براي ورزش جوانان احداث شود و به بخش توليدي بخش خصوصي کمکي شود تا بيکاري از بين برود.
3- رئيس جمهور باور نداشت که نمي توانيم. بايد به مسوولان استاني ثابت مي کرد.
با مساله دردناکي روبه رو شده ام و آن فراموش شدن مردم طي ساليان گذشته در بعضي از استان هاي کشور است. در بيمارستان آيت الله موسوي زنجان، با وجود اينکه بناي اين بيمارستان براي ساليان سال ساخته شده و بدون مصرف رها شده بود، هيچ اقدام اجرايي براي مجهز کردن آن و استفاده بيماران از اين بيمارستان که مي توان گفت به مراتب بزرگتر از بسياري از بيمارستان هاي تهران است، انجام نشده و سال هاي زيادي است که مردم در اثر حوادث جاده يي به دليل اينکه به مرکز درماني نمي رسند، جان خود را از دست مي دهند. بيمارستان ديگري نيز در استان ايلام با همين مشخصات وجود داشت و تنها دليل بلااستفاده ماندن آن نبود کادر تخصصي پزشکي در اين استان است. براي بيمارستان اول در زنجان، منابع مالي لازم از محل سفر رياست جمهوري براي تجهيز آن در نظر گرفته شد و قرار است تا عيد غدير به بهره برداري برسد و براي بيمارستان دوم هم قرار شد تيم پزشکي متخصص از مراکز استان هاي ديگر با حقوقي به مراتب بالاتر از بيمارستان هاي ديگر به اين بيمارستان بيايند. مسوولان استاني باورشان شده بود که ديگر نمي شود هيچ کادر پزشکي را به اين منطقه محروم کشاند ولي رئيس جمهور باور نداشت که نمي توانيم.
4- مردم دوست دارند رئيس جمهورشان عمق دردهايشان را بفهمد و احساس کند.
در سفر ايلام از هواپيما جا ماندم و با هواپيماي بعدي رفتم کرمانشاه و از کرمانشاه خودم را رساندم به ايلام. در راه با راننده حرف زدم و خواستم بپرسم بعد از سفر رئيس جمهور تکليف اون همه نامه چي شده. گفت؛ خودم براي شهريه دانشگاه بچه هام نامه نوشتم. همسايه مان هم نامه اش را داد به من. خيلي از دوستانم نامه نوشتند. جواب همه نامه ها آمده. پرسيدم؛ مشکل تون حل شده؟ جواب داد؛ بله، به اميد خدا همه مشکلات حل مي شه. مي دونيد آقاي احمدي نژاد چقدر خوش قولند؟ به يکي از اهالي روستا زماني که براي سفر تبليغاتي به ايلام آمده بودند قول دادند که اگر رئيس جمهور بشوند براي اولين سفرهاي استاني به ايلام بيايند. بعد از اينکه رئيس جمهور شدند به عنوان دومين سفر استاني به اينجا آمدند.
ياد يک روستايي در زنجان افتادم که بعد از اينکه آب لوله کشي به روستايشان از محل مصوبات سفر رياست جمهوري رسيد، آمده بود بين خبرنگاران شيريني پخش مي کرد و مي گفت؛ آقاي احمدي نژاد رئيس جمهور بود ولي از همون آبي که ما تا قبل از اين مي خورديم، خورد...
5- باز هم کم است. خيلي کم.
سفر اول و سوم پيگيري مصوبات، به استان هاي سيستان و بلوچستان و ايلام، ما را با عمق دردهاي اين ملت، اين عقب ماندگي ها و بي توجهي هاي تاريخي آشنا کرد. مردمي خونگرم و صميمي و ميهمان نواز و در عين حال به طرز شگفت آوري قانع و صبور. در حاشيه بازديد از بيمارستاني در استان ايلام، با خبرنگار ديگري راهمان را به طرف اورژانس بيمارستان کج کرديم و از کاروان خبرنگاران جدا شديم. مردم به سمت اتاقکي هجوم برده بودند که پشت ميله هاي بلند و سرد در انتهاي راهروي اورژانس قرار گرفته بود. از يکي از خانم هايي که در صف بود پرسيدم شما بعد از سفر رئيس جمهور به اين استان، احساس مي کنيد که وضع استان بهتر شده باشد؟ عصبانيتش را پشت چادر مشکي اش پنهان کرد و گفت؛ ما از آقاي رئيس جمهور ممنونيم که به شهر ما هم سفر کردند. بر ما منت گذاشتند. ما خيلي خوشحال شديم وقتي ايشان را از نزديک ديديم ولي... ولي ما محروم تر از اين حرف هاييم که با دستور هاي رئيس جمهور يک شبه وضع زندگي مان خوب شود. در کل استان ايلام فکر کنم تنها حدود پنج بيمارستان وجود دارد و همين پنج بيمارستان هم کادر پزشکي تخصصي ندارند. ما يک پزشک متخصص در بيمارستان ها و درمانگاه ها نداريم. ناني که مي خوريم، هيچ کس نمي خورد. آب آشاميدني مناسب نداريم و... زن ديگري به طرفم آمد و گفت؛ خانوم، ما هنوز هم با آثار جنگ در جنگيم. دولت بايد براي روحيه اين مردم کاري انجام دهد. مرد ديگري که از دور نگاهمان مي کرد نزديک شد و گفت؛ پسرم هفت روزه که تصادف کرده و نياز به عمل داره ولي تموم اين هفت روز درد کشيده و ما تو صف اتاق عمل بوده ايم. درست پشت همين در...
6- واقعاً چند سفر استاني ديگر براي رفع محروميت ها لازم است؟ کاش سفر استاني براي همه دولت ها سنت شود؛ سنتي ماندگار. سنتي که حالا به آن اعتقاد زيادي دارم.
خبرنگار شبکه ی خبری AP (آسوشیتدپرس) تو نمایشگاه مطبوعات داشت از اهالی مطبوعات راجع به ازادی بیان و مطبوعات مصاحبه می گرفت و از بد روزگار ، روز پنجشنبه نوبت من بود که تو نمایشگاه باشم . با مسئول غرفه مان صحبت کرد و خواست با من مصاحبه بگیره . گفتم باید فکر کنم . گفت پس در حد سی ثانیه فکر کنید لطفا . خنده ام گرفت مث این می مونه که بخواهی برای کسی تموم زندگیت را در عرض سی ثانیه تعریف کنی .... قصه ی پر غصه ی مطبوعات در کشور ما قصه ی حسین کرد شبستری یا یه قصه ای تو مایه های قصه های هزار و یک شبه . حالا چطوری می بایست در عرض سی ثانیه هم از خوبیهاش بگی ، هم از خبرنگارهای بیکار شده بگی ، هم از دوستهاییت بگی که تو نمایشگاههای قبلی می رفتی به غرفه های روزنامه شان سر می زدی و بهشون دست مریزاد و خسته نباشید می گفتی و امسال باید تو راهروهای نمایشگاه ببینیشون که روبروی هر روزنامه ای می روند مثل ماتم زده ها به غرفه اش نگاه می کنند و دنبال ردی یا سر نخی از روزنامه ی توقیف شده شان می گردند ؟!
می خواستم بگم همه مون دچار نوعی خفه خون گرفتگی شده ایم ، نشد . می خواستم بگم خیلی از دوستهام بیکارند و روزنامه هاشون تعطیل شده ، نشد . می خواستم بگم خیلی ها دارند با حقوق چندرغاز روزنامه هایشان می سازند و مدیران دیروز که امروز کف گیرشان به ته دیگ خورده ، حداقل حقوق آنها را هم به عنوان یک کارگر ! بهشون نمی دهند ، نشد . می خواستم از مشکلات معیشتی خبرنگاران بگم که نشد . خواستم بگم چی میگی بابا ! دلت خوشه ها ! کدوم کشک ! کدوم روزنامه کدوم روزنامه ی فراجناحی و مستقل و زبان ملت .... که دیدم نمیشه . نمیشه به این اجنبی ها اطمینان کرد ! از بخت خوبم مدیر اخبار وارد غرفه شد و ... من همچنان خفه خون گرفته ام . تو روزهای پاییزی مطبوعات ، خودمان هم به پاییزان پیوسته ایم ...
پ.ن.1: جمعه به جای سر زدن به نمایشگاه ترجیح دادم برم درکه و از پاییز لذت ببرم ! شرح عکس : و من مسافرم ای بادهای همواره ... مرا به وسعت مرگ برگ ها ببرید !
نمایشگاه مطبوعات ، بهار مطبوعاته .... این رو به گزارشگر خبر رادیو تهران گفتم ولی متاسفانه جمله ای گفته ام که اصلا بهش اعتقادی ندارم ! اینجا کانون حجاب است ، محل نمایشگاه مطبوعات که برای اولین بار پس از سالها از نمایشگاه کتاب جدا شده و به تنهایی برگزار می شود .... صفار هرندی وزیر ارشاد در مراسم افتتاحیه این نمایشگاه حرف خوبی زد که به نظرم نکته های بسیاری درونش نهفته است . وزیر ارشاد گفت : نمایشگاه امسال را جدای از نمایشگاه کتاب برگزار کردیم تا مطبوعات با مخاطبین واقعی خود تماس حاصل نمایند .
این جمله وقتی قشنگ میشه که بدونی امسال اصلا خبری از بازدید کننده نیست و همه در بی خبری و بیکاری کامل به سر می بریم ! واقعا مخاطبین اصلی مطبوعات ما چه کسانی هستند ؟ از مطبوعات چه توقعی دارند ؟ اگر بخواهم به همین مخاطب اندک امروز و روز گذشته بپردازم ، به این نتیجه می رسم که ما می نویسیم برای خودمون و برای مسئولین و خودمون هم خودمون را تحویل می گیریم و اصلا کاری به مردم و چیزی که از ما توقع دارند نداریم !
ثمانه این مطلب کوتاه را تو لب تاپش تایپ کرده و هی داره تو غرفه راه میره و میگه اینقذه ننوشتم و ننوشتم که نمی تونم بنویسم هی میام بنویسم یکی میاد میگه سلام خانوم سیاه مشق ما وبلاگتونو میخونیم اما نمی گه که ما اخبار شما رو توی موج میبنیم و می خونیم و شما رو به عنوان خبرنگار موج میشناسیم !فقط به عنوان یه بلاگر منو می شناسند . تازه هی می خواد از خودش با این دم و دستگاه غرفه موج عکس بگیره که نمیشه !
دیدم بهتره قبل از اینکه منصرف بشه و همین مطلب کوتاه را هم پاک کنه بهتره که من پستش کنم .
تا بعد ... ندا خانوم فتاحی !

علت اینکه کمتر می نویسم اینه که دارم یه کتاب که مال یکی از دوستهام هست ، براش ویرایش می کنم . تا به حال رمان فارسی و ایرانی نخونده بودم . نمی دونم یه جورایی از این عشقهای الکی تو رمانهای فارسی بدم می اومد ولی این یکی با وجود اینکه عاشقانه است ، ولی زیباست . از اون عشقهای الکی و بی مزه نیست .داستان ، داستان تنهایی همه ی ما آدمهاست ... حالا گیریم یک خورده تلخ تر و بعضی جاها رنج آور تر . ولی به این نتیجه رسیده ام که آدمها اصولا تو مواقع سختی با خاطره هاشون زندگی می کنند و اگه کسی باشی که خاطره ای نداشته باشه و یا خاطره هاش خیلی تلخ باشه واقعا بازنده است .... دوست دارم یه تیکه از این داستان رو که برام خیلی شیرین بود برات بنویسم . البته با اجازه ی مهتاب خانوم که این داستان را نوشته :
... مي تونستم بنشينم جلوش و ساعتها در مورد هر چرندياتي که مي خواد حرف بزنم ولي وقتي به خودم مي رسم ، که در واقع به تو رسيده ام ، هيچي ندارم که بگم . ميشم مثل يه پرنده که اشتباهي رفته توي يه خونه ، يه اتاق و وقتي مي خواد بياد بيرون هي مي خوره تو شيشه و باز با اين حال سعي مي کنه از اتاق فرار کنه و باز ... فقط شيشه و ... شيشه ، قفس و قفس و قفس ...
پ.ن.۱: مهتاب خانوم نمی خواهند کتابشون را چاپ کنند چون می ترسند برای یه خبرنگار سیاسی بد باشه که رمان نوشته باشه ولی من یک همچین عقیده ای ندارم . قبل از اینکه کتاب را بخونم همین عقیده را داشتم ولی الان نه ! این هم یک نوع سرگرمی است دیگه ، اگه یه سیاستمدار عاشق گلف بازی کردن باشه ، کسی بهش خرده می گیره ؟ این کار که فرهنگی تره ! البته دادم نوشته هایش را چند نفر دیگه از جمله این محبوبه خانوم خونده اند و به این نتیجه رسیده ایم که اگر از ده نفری که این کتاب را قبل از چاپ می خوانند ، حداقل ۷ نفر برای چاپ شدن تاییدش کرد ، حتما مهتاب را وادار کنیم که هر طور شده کتاب را چاپ کنه ...
پ.ن.۲: نوشته ی محبوبه راجع به این داستان را هم می تونید اینجا بخونید
پ.ن.۳: دلم نیومد این تیکه را هم برات نگذارم که بخونیش :
روز پنجم انفرادی ؛ نمي دانم چه وقت خاطرات ! ...
گفتم ديوونه ميشم . نگفتم ؟ يا من بيست و چهار ساعته بيدارم يا اين روزها اصلا شب نداره و نميشه خوابيد . خيلي وقته به نقطه اي از ديوار خيره شده ام که فکر مي کنم زماني پنجره بوده ! کم کم بوي دريا را هم حس کردم . مطمئنم اين پنجره ي خيالي يه روزي رو به دريا باز بوده . بلند شدم دمپاييهاي پلاستيکي را از پام درآوردم و شنهاي سرد را زير انگشتهاي پام حس کردم . وقتي آب دريا خورد به پام سردم شد ! سريع لنگون لنگون دويدم رو پتو و زيرش خودمو جمع و جور کردم . حالا فاصله ي من با دمپاييهايي که لب ساحل جا گذاشته ام انقدر برام زياده که حال ندارم برم برشون دارم . شايد فردا حوصله کردم و رفتم ! برات يک عالمه صدف و گوش ماهي جمع کرده ام . با يک عالمه خاطره . باز هم مث اولين بار که بهت گفتم يه چيزي را به ياد آوردم بهونه نگير که دروغ ميگي . الان بهت ثابت مي کنم : رفته بوديم شمال . من فکر کنم حدودا هشت يا نه سالم بود . تو و محمد داشتيد کنار ساحل تو اون آفتاب گرم با بيل و کلنگ هاي اسباب بازي واسه خودتون قلعه درست مي کرديد . من از مصطفي که از همه بزرگتر بود و با تجربه تر خواستم بهم ياد بده چطوري بادبادکي را که عمو حسن برام درست کرده بود بفرستم رو هوا . مصطفي و عمو حسن تا جون داشتند کنار ساحل دويدند و وقتي بادبادک با اون چشمهاي درشت و خنده ي بزرگ و مسخره رو صورتش بالا رفت دادنش دست من . انقدر سرم رو بالا نگه داشته بودم تا ببينمش که گردنم درد گرفته بود ! عقب عقب راه مي رفتم و در يک آن ، شدم اولين ساکن قلعه ي تو و محمد ! چشم باز کردم ديدم لهش کردم ! دو تاتون افتاديد روم و تا مي تونستيد کتکم زديد ! بلند شده بودم بيشتر از اينکه از جيغ و داد و گريه ي تو و کتک هاي محمد ناراحت باشم ، ناراحت بودم که چرا بادبادکم افتاده تو دريا و خيس شده ! اگه مادرت به دادت نمي رسيد ، همونطور که کشون کشون موهاتو تو دستم گرفته بودم و برده بودمت لب آب ، همونطور تو آب خفه ات مي کردم ! هنوز چشمهاي مادر و اون لپ گلي اش را که بلند بلند به جفتمون مي خنديد به ياد دارم . يادمه به عمو حسن گفته بودم چشمهاي بادبادک را مث چشمهاي مادر، بزرگ بکشه و دورش را هم سياه کنه . مثل همون مدادي که دور چشمش مي کشيد ! عمو چقدر بهم خنديده بود ! ...