تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
خاطره ...

علت اینکه کمتر می نویسم اینه که دارم یه کتاب که مال یکی از دوستهام هست ، براش ویرایش می کنم . تا به حال رمان فارسی و ایرانی نخونده بودم . نمی دونم یه جورایی از این عشقهای الکی تو رمانهای فارسی بدم می اومد ولی این یکی با وجود اینکه عاشقانه است ، ولی زیباست . از اون عشقهای الکی و بی مزه نیست .داستان ، داستان تنهایی همه ی ما آدمهاست ... حالا گیریم یک خورده تلخ تر و بعضی جاها رنج آور تر . ولی به این نتیجه رسیده ام که آدمها اصولا تو مواقع سختی با خاطره هاشون زندگی می کنند و اگه کسی باشی که خاطره ای نداشته باشه و یا خاطره هاش خیلی تلخ باشه واقعا بازنده است .... دوست دارم یه تیکه از این داستان رو که برام خیلی شیرین بود برات بنویسم . البته با اجازه ی مهتاب خانوم که این داستان را نوشته :

... مي تونستم بنشينم جلوش و ساعتها در مورد هر چرندياتي که مي خواد حرف بزنم ولي وقتي به خودم مي رسم ، که در واقع به تو رسيده ام ، هيچي ندارم که بگم . ميشم مثل يه پرنده که اشتباهي رفته توي يه خونه ، يه اتاق و وقتي مي خواد بياد بيرون هي مي خوره تو شيشه و باز با اين حال سعي مي کنه از اتاق فرار کنه و باز ... فقط شيشه و ... شيشه ، قفس و قفس و قفس ...

پ.ن.۱: مهتاب خانوم نمی خواهند کتابشون را چاپ کنند چون می ترسند برای یه خبرنگار سیاسی بد باشه که رمان نوشته باشه ولی من یک همچین عقیده ای ندارم . قبل از اینکه کتاب را بخونم همین عقیده را داشتم ولی الان نه ! این هم یک نوع سرگرمی است دیگه ، اگه یه سیاستمدار عاشق گلف بازی کردن باشه ، کسی بهش خرده می گیره ؟ این کار که فرهنگی تره ! البته دادم نوشته هایش را چند نفر دیگه از جمله این محبوبه خانوم خونده اند و به این نتیجه رسیده ایم که اگر از ده نفری که این کتاب را قبل از چاپ می خوانند ، حداقل ۷ نفر برای چاپ شدن تاییدش کرد ، حتما مهتاب را وادار کنیم که هر طور شده کتاب را چاپ کنه ...

پ.ن.۲: نوشته ی محبوبه راجع به این داستان را هم می تونید اینجا بخونید

پ.ن.۳: دلم نیومد این تیکه را هم برات نگذارم که بخونیش :

روز پنجم انفرادی ؛ نمي دانم چه وقت خاطرات ! ...
گفتم ديوونه ميشم . نگفتم ؟ يا من بيست و چهار ساعته بيدارم يا اين روزها اصلا شب نداره و نميشه خوابيد . خيلي وقته به نقطه اي از ديوار خيره شده ام که فکر مي کنم زماني پنجره بوده ! کم کم بوي دريا را هم حس کردم . مطمئنم اين پنجره ي خيالي يه روزي رو به دريا باز بوده . بلند شدم دمپاييهاي پلاستيکي را از پام درآوردم و شنهاي سرد را زير انگشتهاي پام حس کردم . وقتي آب دريا خورد به پام سردم شد ! سريع لنگون لنگون دويدم رو پتو و زيرش خودمو جمع و جور کردم . حالا فاصله ي من با دمپاييهايي که لب ساحل جا گذاشته ام انقدر برام زياده که حال ندارم برم برشون دارم . شايد فردا حوصله کردم و رفتم ! برات يک عالمه صدف و گوش ماهي جمع کرده ام . با يک عالمه خاطره . باز هم مث اولين بار که بهت گفتم يه چيزي را به ياد آوردم بهونه نگير که دروغ ميگي . الان بهت ثابت مي کنم : رفته بوديم شمال . من فکر کنم حدودا هشت يا نه سالم بود . تو و محمد داشتيد کنار ساحل تو اون آفتاب گرم با بيل و کلنگ هاي اسباب بازي واسه خودتون قلعه درست مي کرديد . من از مصطفي که از همه بزرگتر بود و با تجربه تر خواستم بهم ياد بده چطوري بادبادکي را که عمو حسن برام درست کرده بود بفرستم رو هوا . مصطفي و عمو حسن تا جون داشتند کنار ساحل دويدند و وقتي بادبادک با اون چشمهاي درشت و خنده ي بزرگ و مسخره رو صورتش بالا رفت دادنش دست من . انقدر سرم رو بالا نگه داشته بودم تا ببينمش که گردنم درد گرفته بود ! عقب عقب راه مي رفتم و در يک آن ، شدم اولين ساکن قلعه ي تو و محمد ! چشم باز کردم ديدم لهش کردم ! دو تاتون افتاديد روم و تا مي تونستيد کتکم زديد ! بلند شده بودم بيشتر از اينکه از جيغ و داد و گريه ي تو و کتک هاي محمد ناراحت باشم ، ناراحت بودم که چرا بادبادکم افتاده تو دريا و خيس شده ! اگه مادرت به دادت نمي رسيد ، همونطور که کشون کشون موهاتو تو دستم گرفته بودم و برده بودمت لب آب ، همونطور تو آب خفه ات مي کردم ! هنوز چشمهاي مادر و اون لپ گلي اش را که بلند بلند به جفتمون مي خنديد به ياد دارم . يادمه به عمو حسن گفته بودم چشمهاي بادبادک را مث چشمهاي مادر، بزرگ بکشه و دورش را هم سياه کنه . مثل همون مدادي که دور چشمش مي کشيد ! عمو چقدر بهم خنديده بود ! ...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 11:45 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

دوباره از نو بشمار که فرصت اندک من و تو بسیار شده است ....

 3 - 2 - 1 من چشم میگذارم و تو هر کاری که دوست داری انجام بده . شاید بعد از باز کردن چشمم دیگه تو این خونه نباشم . شاید اصلا نبینمت و شاید دوباره به دنیا اومده باشم ...
3 - 2 - 1من چشم می گذارم و تو دوستم داشته باش . مثل هر شب این روزگار روز ندیده ! اونوقت شاید وقتی چشمهام رو باز کنم ببینم که عاشق ترم از همیشه . عاشق تر از هر شب ِ پر از سکوت و ستاره . شاید چشمهام رو باز کنم و ببینم که دنیا سبز شده . درست تو سیاهی اون چشمهای درشت و ابری ...
شاید چشمهام رو باز کنم و ببینم که دنیا سرخ تر شده . درست تو همون کوچه ای که دیگه بن بست نیست و تنها منظره دیوار پیش رویت نیست ، منظره اش پر از غروبه و دلتنگی های مهربانانه ای برای روزهایی که دیگه نخواهم بود ...
3 - 2 - 1 من چشم می گذارم و تو همینجا ، همینجا درست روبروی تمام خاطراتمون بمون . برای همیشه ، تا ابد  . اونوقت شاید سادگی نگاهت دو رویی روزگاررا بشوره و با خودش ببره ...
3 - 2 - 1 من چشم می گذارم و تو ....
                               خواهش می کنم هر کاری می کنی فقط چشمهاتو ازم نگیر !....

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 13:12 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

خدا ، درست وسط اتوبان

فرض کن داری تو اتوبان تهران کرج با سرعت بالای 120 تا حرکت می کنی و از تو ضبط هم یکی داره داد می زنه : بهاره بهاره دلم آروم نداره .... بهاره بهاره خزون شهر ما با توبهاره ..... و همچنان که با صدای تو ضبط هماهنگ می خونی و به این فکر می کنی که چرا تو این آهنگ خواننده اش به جای بهاره ، ثمانه نمی گه ! یکدفعه چراغ ترمز همه ماشینهای روبروت قرمز میشه و با فاصله کمی فلاشرها به علامت خطر روشن میشه و بعضی ها هم که دیگه خیلی ترسیده اند پاشون را گذاشته اند رو ترمز و دستشان را رو بوق و تو همچنان داد می زنی : ثمانه ثمانه .... بهاره بهاره .....!!!
بعد که ترس مردم ریخت و ماشینها هم کمی آرام گرفتند دلیل این ترمز های ناگهانی درست وسط اتوبان تهران-کرج معلوم شد .... مرد ژنده پوشی وایستاده بود وسط ماشینها و با دستش اول به آسمون اشاره می کرد بعد به راننده ای که مد نظرش بود و بعد دستش را به طرف قلبش می برد و به نشانه عشق دستهاش را در هم گره می زد . آسمان ، راننده ، قلب ... آسمان ،راننده ، قلب ... فقط نزدیک شدن به اون مرد به ظاهر دیوانه بهم فهموند که درست موقع غروب آفتاب وسط اتوبانی که همه حداقل با سرعت 100 تا حرکت می کنند یعنی چی .... آسمان ، من ، عشق ..... آسمان ، من ، عشق .... خدا تو رو دوست داره . خدا تو رو دوست داره ......
این جمله ای بود که مرد ژنده پوش سعی داشت بدون به زبان آوردن کلمه ای به تمام راننده ها بفهماند .

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 12:37 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

I just simply close my eyes and sing my song

I just simply close my eyes and sing my song ...

سرانجام روزی چشمانم را به سادگی می بندم و ترانه ام را می خوانم .
سرانجام به روزی می رسم  که بتوانم بی توجه به آنان  ، تو  و به کسانی که منتظرند با هر کلامی یا با هر نوشته ای آواری از اتهمات را بر سرم بریزند چشمهایم را به روی همه ببندم و بنویسم ... بنویسم و بنویسم تا تو بخوانیش .یا دیگرانی پس از تو .
بنویسم از تو برای خودت و از تمام شما برای دیگرانی که روزی دیگر شمارا به یاد نخواهند آورد ...
من آواز خودم را می خوانم . آواز مردمانی که در طول سفر  "زمین " همراهیم کردند ، با هم گریستیم ، خندیدیم و رویاهایمان را یا با هم تقسیم کردیم و یا به هم فروختیم . درست مثل کولیانی که به شما رویا می فروشند کولیانی که رویاهایتان را از کف دستتان می گیرند و به دلتان می ریزند و آنوقت فکر می کنی که "زنده ای "، "هستی "و به همه چیز عشق می ورزی حتی به تمام روزهای تلخ گذشته ...
می دانم . روزی چشمانم را می بندم و بی توجه به مردمان هر روزه ترانه ای را مثل ترنم باران بر سرت می ریزم و تو عاشق می شوی ...
این روزها مردم رویاهایشان را از دست داده اند . به همین دلیل است که دیگر باران نمی بارد . باور نمی کنی ؟ فقط کافیست دستانت را به طرف آسمان بگیری و از رویای بزرگ ، از آروزی دیرینه این مردم بخواهی باران ببارد . رویاهایت را دوباره به یاد بیاوری و دوباره عاشق شوی .
این روزها مردم رویاهایشان را از دست داده اند زیرا نمی توانند مثل بازیهای دوران کودکی به سادگی هر چه تمامتر چشمانشان را ببندند و آوازدرونشان را را زمزمه کنند . نمی توانند به سادگی ، ترانه چشمان خود را برای عزیزانشان بخوانند به همین خاطر است که دیگر هیجکس عاشق نمی شود ...
این روزها مردم آوازهایشان را به فراموشی سپرده اند . دیگر در انتهای کوچه تاریک شب پیرمرد تنها زیر لب ترانه شبهای بی کسی اش را زمزمه نمی کند ، مستان شبگرد به جای آواز عربده می کشند و پارسایان به جای زمزمه امید در جانمازشان تنها به خاطر "دنیا" ، به خاطر "زندگی" می گریند .
این روزها مردم آوازشان را به فراموشی سپرده اند و روزی دیگران آنها را فراموش می کنند و زمانیکه نوشته های مرا می خوانند ، برای این مردم بی آرزو و رویا می گریند .
آری چشمانشان را به سادگی هرچه تمامتر می بندند و برای تو می گریند که رویاهایت را از دست داده ای و بی آرزو به چشمان نگران زندگی می نگری  .... اما روزی ترانه ای را مثل ترنم باران بر سرت می ریزم و تو عاشق می شوی ...
عاشق می شوی و شاید دیگر رویاهایت را از دست ندهی ، آرزوهایت را نفروشی و آوازهای کودکیت را فراموش نکنی ...

+ نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت 21:18 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

پاییـــــزان

حدودا هفت ساله بودم که برای اولین بار بعد از تماشای یک فیلم گریه کردم ... " پاییـــزان "!
یک مرد خسته (داریوش ارجمند)، کسی که از عدالت می گریزد ، به اتومبیل خانواده ای پناه می برد که زن و شوهر به خاطر اختلافات بسیار سعی دارند از هم طلاق بگیرند . (کتایون ریاحی و امین تارخ ) مرد با زور اسلحه از آنها می خواهد که او را به روستایی ببرند ، دور ! به نام پاییزان . تا بتواند به دیدار همسرش برود . در این میان چه اتفاقاتی می افتد که در نهایت زن و مرد را مجبور می کند همدیگر را بیش از گذشته دوست داشته باشند به کنار ، یادآوری آخر داستان این روزها خیلی اذیتم می کنه ... مرد خسته که تیر هم خورده ، در پیچ آخر جاده از همسفران خود جدا می شود تا به روستای رویاهایش برود . لنگان لنگان خود را از پیچ آخـــر رد می کند اما ... دیگر طاقت ندارد . مرد نرسیده به روستایی که بهشت آرزوهایش است ، می میرد . اما حرکت دوربین ادامه دارد .... پشت پیچ جاده ... در پشت آخرین پیچ جاده که می بایست زیبا ترین روستای دنیا باشد ، پاییزی ترین روستای زیبای دنیا و زنی که از تپه بالا می آید تا به استقبال مردش برود ، هیچ چیز نیست ! هیچ چیز !
این روزها به پاییــــزان زیاد فکر می کنم و مدام از خودم می پرسم پشت آخرین پیچ جاده زندگی من چیست ؟ چشمهام رو می بندم ... همه جا ... تو صحن مجلس ، تو ماشین پشت چراغ قرمز ، تو اتوبوس ، تو راهروهای سرد مترو ! خودم رو می بینم که دارم جاده رو به سمت پاییـــزان طی می کنم . تو راه فقط یه صدا تو نفسمه ... پاییــــزان ، پاییــــزان ، پاییــــزان ... اما من به دیدار کی میرم ؟ نمی دونم . شاید بهتر باشه بگم هیچکس ! از به یاد آوردن این اسم " هیچکس " دلم می گیره ... به خودم میگم کاش تو هم بلد بودی عاشق بشی ...
نه تمام داستان این نیست یعنی تمام دلتنگی های شبانه ! بعضی اوقات خدا همچین خودشو بهت نشون میده که اعوذ بالله درست می بینی که اومده جلو روت چهارزانو نشسته و داره با ملایمت و مهربانی به وسعتی بالاتر از مهر مادر باهات حرف می زنه اونوقت از اینکه اونو تا این حد به خودت نزدیک احساس می کنی به خودت میبالی و خوشحال میشی ولی درست بعد از این لحظه است که تمام دلتنگی ها و دلشوره ها شروع میشه ... نکنه خدا قبل از این هم به سراغ من اومده باشه و من ندیده باشمش ! این فکر تو رو به سکوت می رسونه و تفکر ... با خودت هی فکر می کنی و فکر می کنی و بعد ، از اینکه تا اینجای دنیا تا این پیچ چندم جاده زندگیت اومدی به خودت و خدایی که همیشه پشت سرت بوده می نازی ! اما دلتنگی های شبانه همچنان ادامه داره ... فقط می تونی ، نصف شبها که از دلتنگی زیاد از خواب می پری و خودتو می بینی که در پیچ چندم جاده پاییـــزان تنها و خسته ، نای راه رفتن نداری ... دستهات رو به طرف آسمون ببری و بگی : خدایا منو ببخش . منو ببخش که خیلی وقتها نتونستم ببینمت که پا به پای من ، شانه به شانه من تو جاده همسفرم بودی . خدایا منو ببخش . منو ببخش که فکر می کردم تا اینجای راه تنها بودم . خدایا ! دلم برای پاییــــزان تنگ شده ... برای پاییز جدایی ها و طلوع بهار نگاه همیشگیت ... پاییزان من تهِ تهِ نگاه زیبای خداست !
راستی ، پاییـــزان تو کجاست ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 21:2 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

منوچهر آتشی ؛ چهره همیشه ماندگار تاریخ ادب ایران زمین
 

دير است نيامده اي
تا ، شايد آمده باشي
آمده باشي
و اين ميز و صندلي ها رابا خود به خانه ببري
و روبروي كسي بنشيني كه حرف هاي تو را و تو را خوب مي فهمد
اما تو 
هرگز او و حرفهاي او را نمي داني
و اين
همان داستان هميشگي است ...

خیلی ها معتقدند ایرانیها مرده پرستند البته تا حدودی هم درسته اما همایش چهره های ماندگار با وجود تمام نقص ها و کاستی هاش و فیلتر هایی که باید چهره های ماندگار از آن رد شوند تا به عنوان یک چهره ماندگار ملی معرفی شوند ، از آن دسته برنامه هایی است که می خواهد ثابت کند ما ایرانیها آنقدر ها هم که می گویند مرده پرست نیستیم ولی حیف و صد افسوس که ما همه چیز را تا سیاسی نکنیم و از کنار آن  چند تا فحش رکیک و آبدار به جناح مقابلمان ندهیم راحت نمی شیم .

منوچهر آتشی شاعر فقید معاصر که از آخرین شاگردان مستقیم نیما یوشیج بود و چندی پیش از طرف همایش چهره های ماندگار به عنوان چهره فرهنگی ماندگار ایران معرفی شد امروز دار فانی را وداع گفت ...

وقتی خبر فوت او را در یکی از خبرگزاریها خوندم شوکه شدم و بعد هم بلافاصله عصبانی از این همه کج اندیشی و حسادت که بعضی از ماها داریم و حتی نمی تونیم ببینیم کسی بعد از عمری تلاش برای حفظ و گسترش زبان فارسی و به زیبایی سرودن تمام لحظه های زیبای زندگی ، فارغ از همه اندیشه ها و تعلقاتش مورد تشویق و تمجید قرار می گیرد .

چرا باید همه مسائل را سیاسی کنیم مگر منوچهر آتشی جز شاعری بود که باید از عشق ، آن عشق بزرگ می نوشت ؟ از خاک مقدس جنوب ؟ مگر یک شاعر چه رسالتی دارد جز پاسداشت زبان مادریش چز سرودن از تمام زیباییهای زندگی ؟ حالا عده ای فارغ از تمام زیباییهای دنیای یک هنرمند او را که دیگر پس از عمری تلاش برای پاسداشت زبان فارسی خسته از تمام خستگی ها قرار است به عنوان اسطوره ای به تمام ایرانیان معرفی شود در آماج حملات سیاسی قرار می دهند و قلب رنجورش را با خستگی و پیری دمساز می کنند . حالا گیریم که از رضاخان هم تعریف کرد مگر فردوسی یا حافظ مدح شاهان زمان خود را نگفتند ؟ یعنی در ایران شاعری شاعر است که مدح ..... بگذریم .

منوچهر آتشی با دلی پر درد وداع گفت اما آنهایی که طاقت معرفی شدن نام او به نام یک چهره ماندگار را نداشتند ، زنده باشند و ببینند آیندگان با آنان چه می کنند ! زیرا آتشی برای تمام جوانان فرهنگ دوست ایرانی یک چهره ماندگار بود ، حتی اگر صدا و سیما این را اعلام نمی کرد هم او یک چهره ماندگار بود .

شعرهای چهره همیشه ماندگار تاریخ ادب ایران زمین را از این سایت بخوانید .

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1384ساعت 16:23 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

تمام تاریکی ، که نیکبختی جهان است ، برای شما !

ما در آغاز هر عشقی می میریم . حضور عشق با مرگ ما آغاز می شود .

یقین بدانید که مرگ نجات بخش ترین سرنوشت برای زیستن آدمی در هستی است . برای یک گل سرخ که باز می شود ، برای یک سیب که به رنگ می نشیند ، برای یک بوته چای هم . و این یعنی رستاخیز زندگی .

زیرا که شناخت و کشف حتی آفرینش نیز در نهاد خود ما اتفاق می افتد . حتی اگر ناگهان ، روزی از زندگیمان بیابیم که تمام عمر ، ما بیــــدار نبوده ایم .

آدمی فکر می کند شبها می خوابد در حالیکه او بیدار است . برای همین خواب می بیند . دیدن چیزها در خواب نوعی بیداری است . این بیداری در تاریکی آغاز می شود و تاریکی ، خود فکر کردن و بیداری است .

تاریکی معبد من است

پناهگاه عقل و خرد و قلب من

خانه خداوند ، پارسایان و کودکان

که رویا و جهان منند .

تمام تاریکی ، که نیکبختی جهان است ، برای شما !

 

این مقدمه کتاب جدید هیوا مسیح به نام کتاب تاریکی است . من همیشه از خواندن نوشته های هیوا لذت می بردم . نوشته های هیوا مانند یک موسیقی لطیف که آرامش بخش روحه ، منجر به رفتن شخص در اعماق وجود خودش و به قول هیوا در تاریکی وجود خودش می شه اما به نظرم این کتاب آخری را باید به عنوان یک کتاب دینی در مدارس آموزش بدهند . من که به خاطر نثر متین و جذابش این کتاب را مدتهاست با خودم اینطرف و آنطرف می برم و فکر کنم بار پنجمی است که دارم می خونمش و هر بار چیزهای تازه ای درونش کشف می کنم .

یک داستانک کوچیک از داخل متن این کتاب را برایتان می نویسم :

 

نور کوچکی آهسته می آید ، مثل نورهای قدیم که از روزن سقف می افتد روی چیزی ، می افتد روی ساعت کوچکی که عقربه هایش 5 صبح را نشان می دهد .

ساعت زنگ می زند ، صدایش در تاریکی جایی که نمی دانی کجاست ، می پیچد . دستی از سیاهی ، از لای ملافه ای که حالا سفید نیست ، بیرون می آید ، پیش می رود ، زنگ ساعت را قطع می کند ، دکمه میکروفونی کهنه را که به ضبط صوت کوچک و کهنه ای چسبیده بالا می زند .

انگشت سبابه به سمت دکمه های ضبط راه می افتد ، روی دکمه حالا کهنه play می ماند ، که کمی پایینتر از ردیف دیگر دکمه ها مانده است . آن را فشار می دهد . صدای اذان آهسته آغاز می شود ، از دهان مردی در ضبط صوت به دهان میکروفون و بعد به دهان بلندگوی نشسته بر بام مسجد ، صدا میرود ، می پیچد ، در کوچه ها ، در خیابانها ، در شهر و شهرهای بسیار .

دست به سمت ملافه بر می گردد ، زیر ملافه ای که دیگر سفید نیست ، صدای خواب ادامه می یابد ....

شما دنیایید ، همه سکوت های نیامده برای شما !

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384ساعت 17:39 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

خوابی دیدم .......... i had a dream

نمي دونم تا حالا چند تا كتاب خوندي كه باعث شده باشه مسير زندگيت و يا حداقل طرز فكرت كاملا به هم بريزه . من چند تا از اين كتابها را خوندم البته قدیمها و باعث شد زندگيم بدجوري به هم بريزه (مثل همین جریان خبرنگار شدنم !) . امروز هم از اون روزهايي بود كه خدا سر راهم يه كتاب قرار داد تا خودشو درست بياره بنشونه جلوي چشمهام ! نمي خوام بگم اين كتاب زندگيم را به هم ريخت ولي يه جورايي تمام وجودم را به هم ريخت .
این یکی کتابه يه كتاب ريزه ميزه و كوچيك بود كه بارها تو كتاب فروشيها ديده بودمش و فكر نمي كردم اصلا مالي باشه ! قبل از اينكه اسم كتاب را بگم مي خوام همه داستان را برات بنويسم ...

I had a dream …
I dreamed I was walking along the beach with God!
Across the sky flashed scenes from my life …
For each scene I noticed two sets of foot prints in the sands. One belonging to me and the other to God.
When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.
This really lotherd me so I questioned God about it.
God, you said that once I desided to follow you, you'd walk with me all the way.
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints.
I don’t undrestand why when I needed you most, you would leave me.
God replied, my precious, precious serwant, I have you and I would never leave you.
During your times of trial and suffering
when you see only one set of foot prints, it was when, that I carried you!

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم .
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کتپننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم :
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود .
ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت .
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .
اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم !
 
راستش را بخواهی تو ماشین که داشتم کتاب "جای پا نوشته پرستو صالحی" را می خوندم آخرش راستی راستی زدم زیر گریه . اصلا برام مهم نبود ممکنه مردم منو ببینن که دارم مثل بچه ها گریه می کنم .... اصلا به این چیزها فکر نمی کردم ... کاش احساس تو هم وقتی این نوشته را خواندی مثل من باشه . چون خوب می فهمم که احساس خیلی خوبیه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب !

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 12:7 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

عينك آفتابي

تيپش اين روزها حسابي تغيير كرده بود ... ديگه از اون مانتوهاي رنگارنگ و قشنگ ، كفشهاي واكس زده و شيك و صورت آرايش كرده خبري نبود . وقتي تو خيابون راه مي رفت دختري را ميديدي كه با بار سنگين كوله پشتيش و اون شونه قوز كرده و كفشهاي كثيف و مانتوي بلند و گشاد و مقنعه كهنه و قدمي بيشتر شبيه به گوژپشت نتردام بود تا يه دختر بيست و چند ساله زيبا .

ديگه از اون خنده هاي بلند و موبايلي كه هي دم به دم زنگ مي خورد و جوكهاي بامزه و بي مزه از توش مي ريخت بيرون خبر نبود !. خودش لبخند تلخي مي زد و مي گفت : ديگه هيچكي دوستم نداره ! از ديوار صدا در مياد ولي از موبايل من نه ! آخه كي با من كار داره ؟

حالا با همون كوله پشتي بزرگ و مانتوي گشاد روبروم ايستاده بود ... درست جلوي در خونه . سلامي انداخت و گفت : اومدم يه سر به كتابخونت بزنم . با خنده گفتم يعني باخودم كار نداري؟ گفت : ا....ي ميشه گفت .

حدود دودقيقه بعد جلوي مانيتور كامپيوتر نشسته بود و زل زده بود به صفحه وبلاگ كه باز بود و داشتم مطالبم را مي نوشتم . نمي دونم به خاطر مانيتور چشمهاش قرمز شده بود يا تو اون دو دقيقه اي كه من رفته بودم براش آب خنك بيارم به خاطر آهنگ غم انگيزناك وبلاگ ! بغضش تركيده بود نگاهي به اتاق شلوغ پلوغم انداخت و بعد هم ....

- اين چرت و پرت ها چيه؟

- نمي دونم خودم بهش ميگم اتاق خالي ! هرچي مي خوام مي نويسم .

- هر چي به جز عشق ؟!

- نمي دونم شايد هر چيزي  به جز عشق!

- خوبه !

- مي خوام يه سوژه بهت بدم

- چي ؟

- يه عينك آفتابي !  مي خوام تجربه كني كه يه عينك آفتابي چطوري مي تونه زندگيت را از اين روبه اون رو كنه !

- همين !

- همين !

- باشه عينك آفتابي خيلي خوبه من بعد از سالها كه عينك آفتابي نمي زدم امسال بالاخره خريدم ....

پريد وسط حرفم و گفت :

- نشد بايد مثل من شي

- چه جوري ؟ دختر تو آينه يه نگاه به خودت انداختي ؟ شدي مثل گوژپشت نتردام ! اين كوله به اين بزرگي را هي با خودت اينور و اونور مي بري چكار ؟ آره بايد مثل تو شم . تو تابستون چكمه بپوشم ، يه كوله پشتي بندازم رو پشتم و با يه مانتوي بلند سياه و مقنعه مشكي بلند و كهنه و صورتي كه .... حداقل اين ابروهاي پاچه بزي را بردار ! داري واسه كي عزاداري مي كني ؟ واسه يه احمق كه قدر بودن با تو رو ندونست و رفت به درك ؟

- به درك ؟

با عصبانيت داد زدم :

- آره به درك اسفل و السافلين !

- مي خواي چيزي بنويسي يا نه ؟

- نمي دونم ... نگفتي تا كي بايد تو انفرادي بموني ؟

- تا طلوع يه عشق تازه !

- خوبه حداقل به فلسفه فراموشي عشق با طلوع يه عشق تازه اعتقاد داري ! حالا فلسفه عينك آفتابي چيه ؟

- تا يه مدت فكر مي كردم همه مردم دارن منو نگاه مي كنن مردها بهم متلك مينداختن ،‌زنها با دست نشونم ميدادن ! بچه مدرسه اي ها مسخره ام مي كردن يه نفر هم تمام مدت افتاده بود دنبالم هرجا مي رفتم تعقيبم مي كرد اولش فكر مي كردم اونه ولي بعد ديدم همش توهمه .اصلا مردم به من نگاه نمی کردن ولی من دچار توهم شده بودم! كم كم مانتوهاي رنگي را گذاشتم كنار ، مقنعم هر روز بيشتر پايين مي اومد و كم كم داشت تا نوك دماغم ميومد پايين ! نمي خواستم كسي منو ببينه نمي خواستم منو با اين قيافه زار ببينه تا اينكه اين عينك آفتابي را ديدم .

عيك آفتابي را روبروي صورتم گرفت تا مدلش را ببينم ...

- از اين گنده تر نبود ؟

- نه !

- حالا كه چي ؟

- مي خوام خودت بفهمي چرا اين عينك آفتابي تنها وسيله ضروري براي از خونه بيرون اومدنمه .

- و اون كوله پشتي ....

- پر از كتابه . بيا ببين

كوله پشتي پر از كتاب هاي شعر بود .

- چرا ؟

- نمي دونم بدون اين كتابها حداقل كتاب "بار هستي ميلان كوندرا" نمي تونم از در خونه بيام بيرون !

- كتاب خيلي خوبيه من فكر كنم 4 باري خوندمش ولي بعد به يكي هديه اش كردم كه براي هميشه ناپدید شد ( البته نمي دونم شايد براي هميشه )! يعني فكر مي كني به خاطر اون كتاب بود ؟

- حتما پي به ماهيت پليدت برده بوده !

اين را گفت و بلند بلند زد زير خنده . گفتم : چه عجب بالاخره ما شما را خندان مي ديديم !

از گفتگوي كوتاه آنروز ما گذشت و " او " با كتاب خرمگس نوشته ليليان وينيچ از خونه ما رفت .(البته يه نسخه اش هنوز بعد از ۲ سال دست فاضل مونده !)

... عينك آفتابي هنوز به چشمم بود و حواسم نبود كه هوا داره ابري ميشه ... هوا ابري و تاريك شد و من هنوز اون عينك آفتابي را به چشم داشتم . ديگه هيچي نميشد تو خيابون ديد تاريك تاريك شده بود و من با ميل عجيبي هنوز عينك را به چشم داشتم ياد " او " افتادم و عينك تارش حالا مي فهمم چي مي خواست بگه .

نازي ازم خواسته بود از عشق بنويسم و "او" خواسته بود برام از نفرت بگه . اين "او" نبود كه نمي خواست ديده بشه "او" مي خواست مردم را نبينه . سياهيهاي اطراف زندگيش و تمام كساني را كه نسبت به انها تنفر داشت نبينه . عينك آفتابي براي او نماد نفرت بود . همين !

                                                                      

                                                              ***

نمي خواستم مطالبم اينقدر زياد باشه ولي بالاخره خاطرات كامل شان پن را در سايت فردا پيدا كردم كه خيلي جالبه حتما بخونيدش :

خاطرات شان پن در سفر به ايران  

اين هم از عكسهاش :

گزارش تصويري روز پنجم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز سوم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز دوم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز اول حضور شان پن در ايران

+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 13:26 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را !

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در شنبه 5 شهریور1384ساعت 10:0 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

داستان آن مرد غمگين و مسافران

مرد غمگین در اتوبوس نشسته بود . انگار به بیرون زل زده باشد . اما نگاهش به قطرات ریز باران خشک شده بر روی شیشه بود . به زحمت نفس می کشید ولی به خاطر سردی هوا آنهم در فصل پاییز نمی توانست پنجره را باز کند . قبل از اینکه همسرش بر اثر سرطان ریه در بیمارستان بميرد ، هر روز با ماشينش ابتدا بچه شان را به کودکستان می برد و بعد خود به سر کار می رفت . ولی حالا ... امروز روز دیگری بود . نه میتوانست رانندگی کند و نه کودکشان را به کودکستان ببرد . دختر که کنار پدر نشسته بود ، سرش را به بازوی او تکیه داده و خوابیده بود . مرد بی حوصله دزدکی نگاهی به دخترک که با صورت رنگ پريده و لباسهای سرمه ای رنگ زشتش کنار او نشسته بود انداخت و دوباره به قطرات روي شيشه زل زد . وقتي به ايستگاه مترو رسيدند ،دختر بيدار شده بود . دست كوچكش در دست بزرگ ولي سرد و نمناك پدر بود وبه سختي به دنبال او مي دويد .

ايستگاه مترو شلوغ بود . تا وارد محوطهء ايستگاه شدند بوي ساندويچ و كالباس و پيتزا دماغشان را پر كرد . مرد يادش آمد كه به دختر صبحانه نداده است . برايش ساندويچي خريد و هر دو به طرف دفتر ايستگاه رفتند ...

... چند مردي كه در دفتر ايستگاه مشغول صحبت بودند ، تا چشمشان به مرد غمگين افتاد با تعجب از جا بر خاستند . شخصي كه از همه مسن تر بود و بقيه حاجي صدايش مي كردند ،با حالتي از روي ترحم و دلسوزي به طرف مرد رفت. او را سخت در آغوش فشرد و گفت : علي جان ! چرا به اين زودي برگشتي ؟ تو كه هنوز مرخصي داشتي ، خوب استراحت مي كردي . بعد انگار كه تازه دختر را ديده باشد ، بغلش كرد و شتابزده گفت : واي چه دختري ! چه ماهي ! سلام عمو ! خوبي ؟

دختر كه ساندويچ را محكم در دستانش گرفته بود ، خجالتزده سرش را به معني بله تكان داد .

حدود نيم ساعت طول كشيد تا مرد توانست ّحاجي ّ را راضي كند تا بتواند دوباره بدون استفاده از مرخصي به سر كارش برگردد و دوباره پشت فرمان لكوموتيو بنشيند . پيرمرد قبول نمي كرد ولي وقتي ّعلي ّ چشمانش را در چشمان او دوخت تا با ارادهء تمام بگويد كه ميخواهد سر كارش برگردد ، طاقت نياورد چشمانش در چشمان پيرمرد گره خورده بود . ناگهان انتهاي دلتنگي اش به گريه تبديل شد و با تضرع به مرد گفت : حاجي ديگه نمي تونستم تو اون خونه بمونم بايد مي آمدم .

چند دقيقه بعد مرد سياهپوش با دخترش كه هنوز لباسهاي تيرهء شب هفت مادرش تنش بود در واگن اول متروي تهران - كرج در اتاق راننده بودند . دختر در حاليكه ساندويچش راگاز مي زد ، حيرتزده به دكمه ها و دستگيره هاي جلوي روي پدر مي نگريست و پدر به او هشدار مي داد كه به هيچ كدام از آنها دست نزند .

مردم همه سوار مترو شده بودند . درها بسته شد . تمام واگنها پر شده بود در واگن اول خانمها و بقيه واگنه هم خانمها وهم آقايان بودند . آنقدر شلوغ بود كه جا براي عده اي نبود و بعضيها مجبور شدند بايستند .

برخي هم در حاليكه روي زمين نشسته بودند ، روزنامه ميخواندند . از راديوي قطار موسيقي پخش مي شد . در اين سفرهاي نيم ساعته تنها همدم لكوموتيوران فقط همين راديو بود . ولي امروز دختر ۴ ساله اش هم كه ديگر بدمن مادر نمي خواست از پدر جدا شود ، همراهش بود . تا بعد از ظهر حدود ۶ بار مسير را رانندگي كردند و به قول معروف پدر و دختر خلوت كردند .

شيفت آخر باباي خسته و غمگين و دختر بي مادر ولي تنها اميد پدر بود .

پدر در راه همچنان كه حواسش به جلو بود ،نيم نگاهي به دختر كه از فرط خستگي خوابش برده بود ، انداخت . با آن موهاي خرمايي بلند و چشمان معصوم دقيقأ شبيه مادرش شده بود . پدر ميكروفن راننده را روشن كرد : ّايستگاه ورد آورد ؛ مسافرين عزيز لطفأ از تكيه دادن به دربهاي قطار خودداري فرماييد ّ در ها را باز كرد وبرخي پياده شدند . وقتي دوباره راه افتاد ، راديو آهنگ يا مولا را پخش مي كرد . دم غروب بود ودل مرد حسابي گرفته بود . سعي كرد مثل قديمها كه هميشه با خوانندهء اين آهنگ همراهي مي كرد ، اينبار هم همين كار را بكند ولي نتوانست .

ناگهان بغضي هفت روزه تركيد ....حالا بهتر شده بود . صداي راديو را بلند كرد و شروع كرد به زمزمه كردن آهنگ . مگر چه عيبي داشت ؟ مگر چه كسي صداي او را مي شنيد ؟ او بود و جاده اي كه به غروب منتهي مي شد . پس با صداي خواننده همراه شد :

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

گويند بخواب تا به خوابش بيني

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

اي بيخبران چه وقت خواب است مرا

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

شايد هيچ كدام از مسافران قطار تا به حال صداي خواندن مرد راننده را نشنيده بودند . ولي امروز روز ديگري بود زيرا مرد غمگين يادش رفته بود ميكروفن راننده را خاموش كند .

صداي راديو ناگهان در واگنها بلند شد و به دنبالش صداي مرد راننده آمد.

بلبل ز چه رو سر چشمه آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

تشنه شده اي يا به شكار آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

در ابتدا همه خنديدند ... جوانها بيشتر

يكي گفت : يارو چه خوشه!!! ديگري گفت : نه بابا مي خواد بگه منهم صدا دارم . سومين نفر گفت : نه ميخواد بگه بياييد منو كشفم كنيد مامانم اينها !!!و همه بيشتر خنديدند .

در واگن اول هم زنان خنديدند ... دختر ها بيشتر

يكي از دختر ها گفت : چه با حاله ، زن نميخواد ؟ !!!

ديگري گفت : اصلأ هم با حال نيست فقط بي جنبه است . سومين نفر گفت : چرا مگه بيچاره چكار كرده ؟ . اولين نفر دوباره جواب داد : هيچي فقط دلش تنگ اومده !!! زن ميانسال به وسط حرفشان پرسد و گفت : چيه ؟ اندي بخونه خوبه ؟

اما اين صحبتها دو دقيقه اي بيشتر طول نكشيد . اول كمي همهمه شد و بعد ... همه ساكت بودند . كساني كه ايستاده بودند مثل بقيه كف زمين نشستند . مردي در خود فرو رفته بود . زني زير چادر آهسته مي گريست . پيرزني آه كشيد :يا مولا . و دختران جوان كه خنده از يادشان رفته بود ، به منظرهء غروب آفتاب مي نگريستند . هيچ كس از دل ديگري خبر نداشت . همه ساكت بودند و به صداي مرد محزوني گوش مي كردند كه خودش نمي دانست مردمي را دوباره عاشق كرده است .

نه تشنه شدي نه به شكار آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

ديوانه شدي پي يار آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

... گمان نمي كنم هيچ كدام از آن مسافران ، غروب آن روز دلگير پاييزي را از ياد برده باشند . 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1384ساعت 10:55 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

خواب ماهيان

شب است .
تا حتي ماهيان هم خوابيده اند .
ودر خيال آزادشان به دنبال ردپاي خيس باران در تنگ آب ميگردند.
شب است.
برف هم ميبارد .
در بارش پر از پنبه
ي برف،
ردپايي در خيابان تا صحن حضور خالي مانده است.
شايد جاي پاي گرسنه ايست از تبار بي سروسامانان اين ديار بي حوصله...
شايد هم...
فضا پر از هياهوي سكوت است .
دراين سرزمين تا حتي؛
ننه سرماي قصه هاي كودكي هم پيري را بهانه مي كند كه لحافش را خوب نتكاند.
برف مي بارد.
شايد امشب كودكي در خوابش كيسه اي پر از مهـر ببيند .
شايد هم مردي
سبز پوش ؛
كه با
اسبي سفيد كه سرنوشت قسمت مي كند!.
برف ميبارد.
ولي هيچكس به فكر پاروي اين همه خاطره از ذهن فردا نيست.
شب است.
ديگر نمي دانم پشت اين پنجره ها برف هنوز هم ميبارد يا نه .
از پشت اين پنجره ها هيچ چيز معلوم نيست .
نه بال پروانه،نه عشق سنجاقك، ونه حتي آسمان آبي .
اينجا هر قدر هم شيشه ها را بشويي آسمان آبي نمي شود.
پشت شيشه كبوتري به خيال روزي آفتابي پنجره ها را دوره مي كند.
ولي اينجا از عشق خبري نيست.
برف ميبارد .
شايد هم كمي باران.
ولي ديگر چه فرقي ميكند؟
كبوتر خسته به قفس برگشته،ماهيان بيدار شده اند و...
شب به انتهاي ابديت رفته است.
ديگر فرقي نمي كند كه نمك بر زخم برف بپاشي يا نه
اينجا آدميان خواب ماهي را تجربه نكرده اند !!
ديگر چه فرقي مي كند كه عشق پشت پنجره ها در تقدس گرم زمستان باشد يا در هواي سرد خانه؟
كاش دلمان پراز خواب بي تعبير ماهي وتجربهءگرم كبوتر بود...
آنگاه شايد
مرد سبز پوش زودتر از اين حوالي مي گذشت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 11:15 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

من هستي اي فراتر ازعشقم

به ظاهرم ننگر!
به ظاهر سردو چهرهء ساكتم ننگر.
تو نمي داني...
به راستي تو نمي داني كه در درونم چه غوغايي است.
وتنها اين دريچهء كوچك چشم؛
آري تنها همين دريچهءخرد به تو خواهد گفت،
كه درونم چه طوفانيست.
پس مرا بنگر!
نه مرا كه عمق چشمانم را بنگر .
مرا بنگر كه عروسك وار با دروني دريايي به تو زل زده ام.
از كنارم مگذر به سادگي گذشتن از كنار عشق،
من هستي اي فراتر از عشقم.
همين!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 11:18 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

وقتی مثل من پرنده شدی اينرا بخوان!
وقتي كه نگاه آشناترينان به تو سرشار از بيزاري است ،
وقتي كه همه با آنچه كه تو ميخواهي در ستيزند ،
وقتي آشناترينانت به صلابت يك غريبه از كنارت رد ميشوند ،
وقتي سفر تنها راه دوريست ،
وقتي جاده است و مهتاب و بيابان ،
و يك شوق خسته از تلاطم نگاههاي غريب ،
تو ميماني و خدايت ؛
تو ميماني و خداي آن آسمانهايي كه مي گفتي :
هر كجا هستم باشم ، آسمان مال من است
تو ميماني و خودت ،مهتاب ، سرنوشت ،فكر ،عشق ،پنجره و شايد هم كمي غصه !
مي خواستي بگويي كه آن آسمانها هم ارزاني نگاه غريبتان ، من براي هميشه ميروم .
ولي حسي خيس از طراوت ستاره و عشق به خانه ات مانع رفتن براي هميشه ميشود .
اگر بروي ...
هميشه همينطور بايد با نگاهي خسته و دلي بي اميد و ساحل ،
به دنبال درياهاي گمشده در خاطرات كودكي بروي .
مهــتاب رد گامهايت را در كنار ساحل به تمسخر مي گيرد و تو ...
با همان گامهاي كوتاه به دنبال سرنوشت ميروي .
سپيده دمان در كنار آتشي از دل ،
تو هنوز به تماشاي دريا نشسته اي و به حال آينه غبطه ميخوري .
كمي ديگر كه بگذرد دريا نيز تورا ديگر ميهمان مهربانيهايش نمي كند.
حس غريبي است رفتن و نرسيدن ...
حس غريبي است .
صبحدم در كنار جاده اي بي انتها كه از دريا دور مي شود ؛
به دنبال ردپايي از ستاره هاي ديشب مي گردي .
دستت را جلوي همهء رهگذران مي گيري و تكان مي دهي تا همسفري بيابي ولي ...
جاده بي انتهاست ، قصه همچنان پر درد .
اين عاقلان تحمل ديدن ديوانه اي از تبار شاعران را ندارند .
وقت آن است كه برگردي به شهر،زندگي،جمعيت، نان حلال !
برگرد و بگو كه من دنيا را گشته ام !
چه خيالي ؟!!!
برگرد و بگو :هاي ! منم همان ديوانه اي عاشق باران و درياي گمشده در خاطرات كودكي .
برگرد و بگو كه دريا آرامش بي سكون است .
بگو كه هر كجا كه باشي ، لااقل آسمان مال تو نيست .
آسمان مال آن پرنده ايست كه روزي از نگاه آشناترينانش غريب شد و به سفري كوتاه در آسمان رؤيا به سوي درياي گمشده در خاطرات كودكي ، قناعت كرد . !

+ نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 11:24 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

چشمانت ...

حالا ديگر سالهاست كه مثل تمام روزهاي بي حوصلگي بعد ازظهرهاي تابستان روبرويم مي نشيني و نگاهم نمي كني.
حالا ديگر سالهاست كه ازاتفاق ديدار دوبارهء ما درفرصت اندك زيستن بي آينده مي گذرد.
حالا ديگر چشمانم آنروي سابق را ندارد كه مدتها روبرويت بنشينند و فلسفهء ديدن را تجربه كنند.
حالا ديگربزرگ شده ايم چشمهايمان جاي شيطنت پر شده ازشرم.
امانه! ، نديدن من،ديدن پنهاني تو، ... به خاطر شرم نبود مي ترسيديم .
بزرگ كه مي شوي ديگر طاقت نگاههاي سادهء غريبه هارا كه هرلحظه از روبرويت مي آيند و درابديت فرو مي روند ، نداري .
بزرگ كه مي شوي ، چشمانت راهي مي شود براي رسيدن به عمق نگاهت ، دل راميگويم ؛ همين بقچهءي اسرار آميزپنهان ته چشمانت.
بزرگ كه مي شوي ،چشمانت مي شودفصل پر از احساس جوانه زدن .
تو هميشه،اشكي پنهان در ته آن قاب جادويي داري
مي دانستي همه چشمهها اين خاصيت را ندارند ؟
چشمها مي خندند، مي گريند، عصباني مي شوند، طغيان مي كنند، دريا مي شوند ،طوفان مي شوند،
در هم ميريزند، عاشق مي شوندو .....
هيچ مي دانستي عاشق شدن چشمانت چقدر زيباست؟
آخر تو كدام چشم را مي شناسي كه هم بخندد وهم به خاطر تمام غصه هاي كودكانهءدنيا دريايي باشد؟
مي ترسم.
ميترسم به عمق چشمت برسم و تو نباشي .دلت نباشد ، كس ديگري آن را دزديده باشد و يا... گمش كرده باشي.
بگذار ساده بگويم:
به خاطر همين است كه هيچ وقت نمي توانم چشمانت رادوره كنم.ميترسم مثل من نباشي ،
كودك ،آواره،هنوز در تب و تاب لي لي بازي در كوچهء خلوتي كه به دبستان منتهي مي شد.
مي ترسم مثل من نباشي.
دريا ،جنون ،ردپاي آدمهاي بي اختيار عاشق را شناسي .
مي ترسم
مي ترسم
مي ترسم.....
هنوز به اندازهء تمام بچگي‌هايت،كودكانه زندگي مي كنم .
هنوزبه هر كه به لبخندي ميهمانم كند ،به تبسمي ميهمانش مي كنم
هنوز هم به تمام ديوارهاي بلند تنهاييم پنجه مي‌سايم تا به آنطرف ديوار،
به آنطرف ديدار،به آنطرف تو برسم.
هنوز ....
هنوزهم بزرگ نشده ام.
مي ترسم تو بزرگ شده باشي ومن....
من هنوز هم ساده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه 22 مرداد1384ساعت 17:35 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

برای تو که نيامده خداحافظی می کنی ...

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه هاي سبز کودکي را تجربه مي کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه هاي خالي از حضور روشن تو مي گويد ، مي خواند ، مي نويسد ...  و مي گريد.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست ديگر به کوچه هميشگي ميعادگاه اقاقي و نسترن ، کوچه هميشگي چادر سفيد و اسباب بازي ، کوچه هميشگي عروسک و آيينه و کوچه هميشگي خيس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران مي آيد چترش را مي بندد و به سادگي يک پرنده خيس از ترنم غزلوار باران به کوچه پيچک پوش دلش سر مي زند .
تو ...
راستي من براي که دارم از کوچه پيچک پوش دلم مي گويم ؟
تو کيستي ؟
همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از همين آواره هاي اين شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را مي شناسم .
آري تو را مي شناسم . شبي خسته ، از همين کوچه مي گذشتي ...
يادم هست :  باران مي آمد و من که مثل هر شب رؤياها ، تنها به ديدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را ديدم .
خسته مي رفتي و من ...
من نگاهت مي کردم .
باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد... فقط نگاهت مي کردم .
من مثل هميشه بي چتر ....
بي سرپناه ....
مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
تنها مي رفتم . مي رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکي و تصميم کبري که زير همان درخت اقاقي همسايه جا مانده بود ، بگردم .
مي رفتم تا آنسوي ديوار ، آنسوي همين کوچه پيچک پوش ، آنسوي خاطرات کودکي ، مي رفتم تا آنسوي حضور تو ....
مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....
 نه ! مي رفتم تا خودم را دوباره بيابم ...  .
آخر نمي داني .
نه ! تو نمي داني که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
تو نمي داني که از آن روزي که بار از اين کوچه خالي از فرياد هاي کودکانه بستي و رفتي من خودم را گم کردم .
تو نمي داني که ديگر سالهاست فقط به خاطر اين به اين کوچه خالي نمي آيم که مي ترسم خودم را پيدا کنم !
بگذار از اول دوره کنيم !
تو از کوچه خالي از اقاقي و پرنده رفتي ....
و من ديگر هيچ نمي دانم . همين !
مي ترسم ...
ميترسم خودم را در گوشه اي از همين کوچه " تنها " پيدا کنم .
ميترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هايي که نيستند ، در حال سنگ زدن به اين زندگي مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعراني از تبار ديوانه ها پيدا کنم . بگذار راستش را بگويم ...
مي ترسم خودم را " بدون تو" پيدا کنم .
حالا دوباره آمده اي که چه ؟
نگو مرا نشناختي که تو را بهتر از خود مي شناسم .
دوباره آمده اي که تنها ماندنم را به يادم بياوري ؟
مي دانم که رفته اي و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههاي غريب برگشتي .
مي دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههاي نا آشناترينان با تبار شاعران ديوانه را نداري .
مي دانم که در تمام اين مدت با تمام رؤياهايم همراه بوده اي اما ....
اما حالا ديگر دير است .
دير آمدي اي زود از دست رفته !
حالا ديگر سالهاست که هر قدر تلاش مي کنم ديگر نمي توانم ديوار پيچک پوش را که با رفتنت ريخت دوباره از نو بسازم .
خودت ببين !
حالا ديگر سالهاست که شعرهايم بي قافيه و رديف شده اند .
حالا تو از من بي قافيه چه مي خواهي ؟!
دير آمدي اي زود از دست رفته .... دير آمدي .
حالا ديگر من ....
من همانم ....
همان که سالهاي بي تو را تحمل کرد و سالهاي با تو را توان تحمل ندارد!

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 11:40 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

تو همان روح زیبای پشت شیشه هایی!
پنهان می شوی دوباره ؛

صدایت می زنم : روح زیبای پشت شیشه ها !

و تو ....

نگاه مهربانت را با ترنم باران به نگاهم می دوزی .

مهربان می شوی دوباره ؛

برایت شعری از همین دفاتر پیدای عشق می خوانم .

و تو ...

بهانه شاعر بودنم می شوی .

دلسنگ می شوی دوباره ؛

من برایت دریاها گریه می کنم تا اجازه دهی سرم را بر شانه هایت بگذارم و برای همیشه بگریم ...

و تو ...

با نسیم ، نوازشی برگونه هایم می کنی که بغض تمام سالهای بی تو بودنم می شکند .

گم می شوم در خود دوباره ؛

و تو ...

مانند تمام مادران که سرانجام به حادثه هولناک گم شدگی کودکانشان پایان می دهند ، از پشت سر دست برشانه ام می گذاری که اینجایم ... همینجا در کنار تمام خاطره های زیبای زندگی !

از تو، زیبا می شوم دوباره ؛

و تو ...

تو همان روح زیبای پشت شیشه هایی!

همان آشنای قدیمی من ، آینه ، گم شدن و دوباره پیدا شدن !

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1383ساعت 8:53 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

برگشته ام غريبه !

سلام !

آری دوباره منم .

 باورت نمی شد دوباره بتوانم سر را از پنجره گناه بیرون کشم و بگویم ، سلام ؟

اما حالا هستم ؛ مثل هر شب این روزگار روز ندیده ، در تب و تاب بازی مجهولی به نام زندگی !

دوباره آمدم .

می دانم حالا مدتهاست که بی هیچ کلامی رفته ام و تا حتی نگاه خداحافظی را هم طاقت نیاورده ام .

می دانم ؛

حالا حداقل همین را می دانم که برگشته ام . درست مثل تمام پرندگان دور از قفس که با بازگشت بهار به خانه بر می گردند .

می دانم بهارم دوباره بازگشته است و من ...

من باید می آمدم . درست همانطور که تو می دانستی ، گفته بودی و بارها خندیده بودی که : برمی گردی مهاجر ! برمی گردی !

اما حالا من باید بگویم : برگشته ام غریبه ! بر گشته ام !

رفتنم را باور نکردم همانطور که اکنون هجرتت را باور نمی کنم .

بغضی در سینه دارم که اگر نیایی به فریاد تبدیل می شود :

آهای مردم خاموش !

آهای مردمان بیدار !

بهارم را پس دهید ؛

آفتاب رویایم را پس دهید !

باران نگاهم را پس دهید !

شور زندگیم ، آخری