تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
خدا ، درست وسط اتوبان

فرض کن داری تو اتوبان تهران کرج با سرعت بالای 120 تا حرکت می کنی و از تو ضبط هم یکی داره داد می زنه : بهاره بهاره دلم آروم نداره .... بهاره بهاره خزون شهر ما با توبهاره ..... و همچنان که با صدای تو ضبط هماهنگ می خونی و به این فکر می کنی که چرا تو این آهنگ خواننده اش به جای بهاره ، ثمانه نمی گه ! یکدفعه چراغ ترمز همه ماشینهای روبروت قرمز میشه و با فاصله کمی فلاشرها به علامت خطر روشن میشه و بعضی ها هم که دیگه خیلی ترسیده اند پاشون را گذاشته اند رو ترمز و دستشان را رو بوق و تو همچنان داد می زنی : ثمانه ثمانه .... بهاره بهاره .....!!!
بعد که ترس مردم ریخت و ماشینها هم کمی آرام گرفتند دلیل این ترمز های ناگهانی درست وسط اتوبان تهران-کرج معلوم شد .... مرد ژنده پوشی وایستاده بود وسط ماشینها و با دستش اول به آسمون اشاره می کرد بعد به راننده ای که مد نظرش بود و بعد دستش را به طرف قلبش می برد و به نشانه عشق دستهاش را در هم گره می زد . آسمان ، راننده ، قلب ... آسمان ،راننده ، قلب ... فقط نزدیک شدن به اون مرد به ظاهر دیوانه بهم فهموند که درست موقع غروب آفتاب وسط اتوبانی که همه حداقل با سرعت 100 تا حرکت می کنند یعنی چی .... آسمان ، من ، عشق ..... آسمان ، من ، عشق .... خدا تو رو دوست داره . خدا تو رو دوست داره ......
این جمله ای بود که مرد ژنده پوش سعی داشت بدون به زبان آوردن کلمه ای به تمام راننده ها بفهماند .

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 12:37 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي