تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
خاطره ...

علت اینکه کمتر می نویسم اینه که دارم یه کتاب که مال یکی از دوستهام هست ، براش ویرایش می کنم . تا به حال رمان فارسی و ایرانی نخونده بودم . نمی دونم یه جورایی از این عشقهای الکی تو رمانهای فارسی بدم می اومد ولی این یکی با وجود اینکه عاشقانه است ، ولی زیباست . از اون عشقهای الکی و بی مزه نیست .داستان ، داستان تنهایی همه ی ما آدمهاست ... حالا گیریم یک خورده تلخ تر و بعضی جاها رنج آور تر . ولی به این نتیجه رسیده ام که آدمها اصولا تو مواقع سختی با خاطره هاشون زندگی می کنند و اگه کسی باشی که خاطره ای نداشته باشه و یا خاطره هاش خیلی تلخ باشه واقعا بازنده است .... دوست دارم یه تیکه از این داستان رو که برام خیلی شیرین بود برات بنویسم . البته با اجازه ی مهتاب خانوم که این داستان را نوشته :

... مي تونستم بنشينم جلوش و ساعتها در مورد هر چرندياتي که مي خواد حرف بزنم ولي وقتي به خودم مي رسم ، که در واقع به تو رسيده ام ، هيچي ندارم که بگم . ميشم مثل يه پرنده که اشتباهي رفته توي يه خونه ، يه اتاق و وقتي مي خواد بياد بيرون هي مي خوره تو شيشه و باز با اين حال سعي مي کنه از اتاق فرار کنه و باز ... فقط شيشه و ... شيشه ، قفس و قفس و قفس ...

پ.ن.۱: مهتاب خانوم نمی خواهند کتابشون را چاپ کنند چون می ترسند برای یه خبرنگار سیاسی بد باشه که رمان نوشته باشه ولی من یک همچین عقیده ای ندارم . قبل از اینکه کتاب را بخونم همین عقیده را داشتم ولی الان نه ! این هم یک نوع سرگرمی است دیگه ، اگه یه سیاستمدار عاشق گلف بازی کردن باشه ، کسی بهش خرده می گیره ؟ این کار که فرهنگی تره ! البته دادم نوشته هایش را چند نفر دیگه از جمله این محبوبه خانوم خونده اند و به این نتیجه رسیده ایم که اگر از ده نفری که این کتاب را قبل از چاپ می خوانند ، حداقل ۷ نفر برای چاپ شدن تاییدش کرد ، حتما مهتاب را وادار کنیم که هر طور شده کتاب را چاپ کنه ...

پ.ن.۲: نوشته ی محبوبه راجع به این داستان را هم می تونید اینجا بخونید

پ.ن.۳: دلم نیومد این تیکه را هم برات نگذارم که بخونیش :

روز پنجم انفرادی ؛ نمي دانم چه وقت خاطرات ! ...
گفتم ديوونه ميشم . نگفتم ؟ يا من بيست و چهار ساعته بيدارم يا اين روزها اصلا شب نداره و نميشه خوابيد . خيلي وقته به نقطه اي از ديوار خيره شده ام که فکر مي کنم زماني پنجره بوده ! کم کم بوي دريا را هم حس کردم . مطمئنم اين پنجره ي خيالي يه روزي رو به دريا باز بوده . بلند شدم دمپاييهاي پلاستيکي را از پام درآوردم و شنهاي سرد را زير انگشتهاي پام حس کردم . وقتي آب دريا خورد به پام سردم شد ! سريع لنگون لنگون دويدم رو پتو و زيرش خودمو جمع و جور کردم . حالا فاصله ي من با دمپاييهايي که لب ساحل جا گذاشته ام انقدر برام زياده که حال ندارم برم برشون دارم . شايد فردا حوصله کردم و رفتم ! برات يک عالمه صدف و گوش ماهي جمع کرده ام . با يک عالمه خاطره . باز هم مث اولين بار که بهت گفتم يه چيزي را به ياد آوردم بهونه نگير که دروغ ميگي . الان بهت ثابت مي کنم : رفته بوديم شمال . من فکر کنم حدودا هشت يا نه سالم بود . تو و محمد داشتيد کنار ساحل تو اون آفتاب گرم با بيل و کلنگ هاي اسباب بازي واسه خودتون قلعه درست مي کرديد . من از مصطفي که از همه بزرگتر بود و با تجربه تر خواستم بهم ياد بده چطوري بادبادکي را که عمو حسن برام درست کرده بود بفرستم رو هوا . مصطفي و عمو حسن تا جون داشتند کنار ساحل دويدند و وقتي بادبادک با اون چشمهاي درشت و خنده ي بزرگ و مسخره رو صورتش بالا رفت دادنش دست من . انقدر سرم رو بالا نگه داشته بودم تا ببينمش که گردنم درد گرفته بود ! عقب عقب راه مي رفتم و در يک آن ، شدم اولين ساکن قلعه ي تو و محمد ! چشم باز کردم ديدم لهش کردم ! دو تاتون افتاديد روم و تا مي تونستيد کتکم زديد ! بلند شده بودم بيشتر از اينکه از جيغ و داد و گريه ي تو و کتک هاي محمد ناراحت باشم ، ناراحت بودم که چرا بادبادکم افتاده تو دريا و خيس شده ! اگه مادرت به دادت نمي رسيد ، همونطور که کشون کشون موهاتو تو دستم گرفته بودم و برده بودمت لب آب ، همونطور تو آب خفه ات مي کردم ! هنوز چشمهاي مادر و اون لپ گلي اش را که بلند بلند به جفتمون مي خنديد به ياد دارم . يادمه به عمو حسن گفته بودم چشمهاي بادبادک را مث چشمهاي مادر، بزرگ بکشه و دورش را هم سياه کنه . مثل همون مدادي که دور چشمش مي کشيد ! عمو چقدر بهم خنديده بود ! ...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 11:45 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي