چرا دروغ ؟ وقتی تو نمایشگاه مطبوعات یا به قول یکی از دوستهام ، محبوسات ! اومدی دم غرفه ی موج و سلام کردی، نشناختمت ! هیچ وقت حافظه ی خوبی برای حفظ کردن اسامی نداشته ام . وقتی گفتی مدیر سایت بازنگار هستم ، یادم نیومد که همون رضا ولی زاده ی ایستگاه هستی که قرار بود برای افتتاحیه کافه تیتر دعوتمون کنه و نکرد ! اومدی طرف لب تاپم و خواستی وبلاگ حمیدرضا رو به لیست بازنگار اضافه کنی ، دیدی که مشتری پر و پا قرص بازنگار هستم ، گفتی بهت جایزه میدم ولی من روم نشد بگم ، آقای ولی زاده ! دور وبلاگ های تندرو رو تو بازنگار خط بکش تا بیشتر زنده بمونه !
چرا دروغ ؟ وقتی خبر دستگیریت رو شنیدم نفهمیدم تو همون رضا ولی زاده ی بازنگار هستی ! چون اسمها اصلا به یادم نمی مونه ! ولی حالا روم میشه که بهت بگم رضا ولی زاده ! مدیر سایت بازنگار و نویسنده ی وبلاگ ایستگاه ! ول کن این حرفها رو . به خدا ارزش نداره به خاطر چهار تا سگ ، کارت به اینجا بکشه . ول کن این حرفها رو اصلا در سایتت رو هم مثل همین حالا گل بگیر و زندگیتو بکن . به خدا این همه حرف ، این همه حدیث و این همه ماجرا ارزش این رو نداره که کارت به اینجا بکشه که همه وبلاگستان ، نگران اسپری آسمت باشند و روز تولدت رو تو بازداشتگاه ، خودت تنهایی جشن بگیری ...
تواین دو روزه داشتم کتاب مهتاب ، یکی از دوستهام رو بازنویسی می کردم . زنگ زد ، گفتم بعد از مدتها دلم به حال یه آدمی که کار سیاسی نکرده و حالا افتاده زندون می سوزه . گفت : عاشق شده ؟ گفتم : نمی دونم . من حتی گاهی اوقات اسمش رو هم به یاد نمی آوردم . وبلاگت رو دیده بود . بهم زنگ زد : ثمان ! مگه میشه شاعر بود و عاشق نبود ؟ گفتم : نمی دونم ! فکر نکنم . یه گوشه از مطلب کتابش را های لایت کرد و برام فرستاد . گفتم چکار کنم ؟ گفت : بنویس برای رضا . می نویسمش برای تو . از طرف من و مهتاب :
نميتونم بي دليل اين روزهای انفرادی رو تحمل کنم ! وقتي الههي عشق از تو دلت بپره ، مترسک نفرت جاش رو پر ميکنه . تموم کاغذهاي دفتر را پاره کردم . رو ديوار با خودکار خط خطي کردم و از توش هيچ نقشي در نيومد . خط خطيها ، نوسان اعصاب من رو دل ديوار بود . ديواري که من رو از تو و کل دنيا جدا کرده . تموم نفرتم را رو تن همين ديوار ، همين باعث تموم جداييها خالي کردم . سعي کردم با اون خط خطيها به اون طرف ديوار ، به اون طرف جدايي ، به اون طرف دنيا ، به اون طرف دلت برسم . طرفي که خودم حالا ديگه توش نيستم . تن ديوار زخم شد و دل من زخميتر ...