و این گناه بزرگی است !
گفتم : من آرامش را تجربه نکرده ام
همچنین صدای بیکران جاودانگی نگاه مهربانت را .
آیا این برای تو که در پشت حجاب ترس من پنهان شده ای ، گناه بزرگی نیست ؟
گفتم : من آوارگی را تجربه کرده ام .
عشق را ...
رفتن ونرسیدن را ...
تنهایی ...
حالا می توانی به همین جرم مرا به "زندگی" تبعید کنی !
حالا می توانی به انتهای همین آسمان هفتم بی فرشته شهرمان تبعیدم کنی .
و تو ...
فقط لبخند زدی !
لبخندی به گرمای دستان بزرگ پدر
برای یتیمی که محتاج تا حتی کمی نگاه پدرانه است !
حالا می دانم که گناه بزرگم را بخشیده ای .
و حالا همچنان برایم ناشناسی ....
لطف گرمای دست پدرانه !