تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
لطف گرمای دست پدرانه!
گفتی : تو نا امیدی را تجربه کرده ای ...

و این گناه بزرگی است !

گفتم : من آرامش را تجربه نکرده ام

همچنین صدای بیکران جاودانگی نگاه مهربانت را .

آیا این برای تو که در پشت حجاب ترس من پنهان شده ای ، گناه بزرگی نیست ؟

گفتم : من آوارگی را تجربه کرده ام .

عشق را ...

رفتن ونرسیدن را ...

تنهایی ...

حالا می توانی به همین جرم مرا به "زندگی" تبعید کنی !

حالا می توانی به انتهای همین آسمان هفتم بی فرشته شهرمان تبعیدم کنی .

و تو ...

فقط لبخند زدی !

لبخندی به گرمای دستان بزرگ پدر

                           برای یتیمی که محتاج تا حتی کمی نگاه پدرانه است !

حالا می دانم که گناه بزرگم را بخشیده ای .

و حالا همچنان برایم ناشناسی ....

                                       لطف گرمای دست پدرانه ! 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1383ساعت 21:17 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي