تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
سلام ! قرارمان يادم نرفته است .
حالم خوب است .
همیشه به تو می اندیشم ،
قرارمان سر پیچک پوش دیوارهمسایه یادم نرفته است .
حالم خوب است .
از تو می نویسم ،
به هیچ پایانی هم نمی اندیشم !
حالم خوب است .
سلامت را به گلهای تشنه باغچه رسانده ام .
ماهیها را دعا کرده ام که بیشتر زنده بمانند .
حالم خوب است .
به هر چه می اندیشم جز تنهایی ، حسرت ، بیقراری ....
حالم خوب است .
تو را دارم .
تو می مانی ، تا همیشه ، تا انتها ، تا ابدیت !
حالم خوب است .
مطمئنم که حالم خوب است ..
اما ....
حالا می توانی به تمام دیوانیگی هایم بخندی !
حالا می توانی به تمام شعر های نیم بند بی قافیه و وزن وجودم لبخند بزنی .
حالا می توانی کودکیم را به یادم بیاوری ،
ساده بودنم را بهانه ای برای خنده هایت قرار دهی
حالا می توانی همه جا بنویسی ، بگویی ، جار بزنی ؛
این دخترک آشفته عاشق شده است !
حالا می توانم تا کمی مانده به صبح نگاهت ، دیوار های حجاب نگاهم را بشمارم.
حالا می توانم تا انتهای همین قلم و کاغذ از تو بنویسم .
حالا می توانم نامه هایی برایت بنویسم که هیچ ...
حالا می توانم برایت بنویسم حالم خوب است !
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است اما هر شب دلتنگی تا کمی مانده به سپیدهء این شهر بی آسمان تو را میهمان اشک و ترانه های بی فرجام کنم .
می توانم برایت بنویسم حالم خوب است ؛
اما تو را ، تو را که تنها سر پناه بی کسی هایم هستی به دل راه ندهم .
می توانم برایت بنویسم که چه بر سر همین "دل" آورده ای اما ...
حال دل خراب تر از این حرفهاست عزیز !
حالا می خواهی با این خراب تر از سقف آسمان این شهر بی ستاره چه کنی ؟
حالا می خواهی از چه ، از کجا ، از چرای کدامین قصه عاشقانه پر دلتنگی برایت بنویسم ؟
من هنوز به آغاز این نوشته هم شک دارم عزیز !
به آغاز رویش دوباره تو در سرداب نگاهم .
پس بگذار تنها همین را بنویسم و مثل نسیمی از کنار هستی ات رد شوم !
سلام !
حالم مثل هر شب روزگار خوب است ؛ اما تو باور مکن !
+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1383ساعت 20:22 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي