تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
خوابی دیدم .......... i had a dream

نمي دونم تا حالا چند تا كتاب خوندي كه باعث شده باشه مسير زندگيت و يا حداقل طرز فكرت كاملا به هم بريزه . من چند تا از اين كتابها را خوندم البته قدیمها و باعث شد زندگيم بدجوري به هم بريزه (مثل همین جریان خبرنگار شدنم !) . امروز هم از اون روزهايي بود كه خدا سر راهم يه كتاب قرار داد تا خودشو درست بياره بنشونه جلوي چشمهام ! نمي خوام بگم اين كتاب زندگيم را به هم ريخت ولي يه جورايي تمام وجودم را به هم ريخت .
این یکی کتابه يه كتاب ريزه ميزه و كوچيك بود كه بارها تو كتاب فروشيها ديده بودمش و فكر نمي كردم اصلا مالي باشه ! قبل از اينكه اسم كتاب را بگم مي خوام همه داستان را برات بنويسم ...

I had a dream …
I dreamed I was walking along the beach with God!
Across the sky flashed scenes from my life …
For each scene I noticed two sets of foot prints in the sands. One belonging to me and the other to God.
When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.
This really lotherd me so I questioned God about it.
God, you said that once I desided to follow you, you'd walk with me all the way.
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints.
I don’t undrestand why when I needed you most, you would leave me.
God replied, my precious, precious serwant, I have you and I would never leave you.
During your times of trial and suffering
when you see only one set of foot prints, it was when, that I carried you!

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم .
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کتپننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم :
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود .
ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت .
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .
اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم !
 
راستش را بخواهی تو ماشین که داشتم کتاب "جای پا نوشته پرستو صالحی" را می خوندم آخرش راستی راستی زدم زیر گریه . اصلا برام مهم نبود ممکنه مردم منو ببینن که دارم مثل بچه ها گریه می کنم .... اصلا به این چیزها فکر نمی کردم ... کاش احساس تو هم وقتی این نوشته را خواندی مثل من باشه . چون خوب می فهمم که احساس خیلی خوبیه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب !

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 12:7 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي