تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
رد پای درناهای رفته از اینجا ...

هنوز رَدِ بالِ دُرناهاي رفته از اينجا ... پيداست
پيداست که پنهان و پوشيده رفته‌اند،
اما حالا کو تا اوايلِ پائيز؟
پس اين همه عجله براي چه بود!؟
براي چه تا هنوز ...
که تا اوايلِ پائيز
که تا کوچ اين فصلِ بي‌گفت‌وگو،
يکي دو باغِ بوسه هنوز باقي بود!
پس کي اين تيرکمانِ کهنه
از خوابِ سنگپاره‌هاي بي‌سوال
سَبُک خواهد شد؟

هنوز هم
گاه سراغ از اجاقِ اهلِ راه که مي‌گيرم،
اول به احتياط
پايين و بالاي باديه را مي‌پايم
بعد آهسته از آفتابِ از تير گذشته‌ي پابه‌راه مي‌پرسم:
صاحبانِ اين رَخت‌هاي شسته وُ
اين کفش‌هاي پُر‌غبارِ خسته کجا رفته‌اند؟!

باد مي‌آيد
رَدِ بالِ‌ دُرناها در باد ...

بي‌سايه مُردن درخت

فقط يک اتفاقِ ساده از خوابِ آفتاب نبود،
ورنه من اين هق‌هقِ هزار‌ساله را
از نوحه‌ي قُمريان نمي‌آموختم.

چرا غمگين نخوانم؟

پرندگانِ مُرده بر سنگفرش کوچه را به‌ياد آر
بيدبُنانِ بي‌رويا را به‌ياد آر
غروب غمگين‌ترين ترانه و پرواز،
پاره‌ي پَرتي از آسمانِ‌ بعد از ما،
و شبي که از وحشتِ واژه
با ماه سخن نگفت.

بي‌واژه مُردنِ کتاب
فقط يک اتفاق ساده از سکوتِ ستاره نبود،
ورنه من اين شکستنِ خويش را
از انکارِ‌ آينه نمي‌آموختم.

چرا غمگين نخوانم؟

 

+ نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 23:27 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: زندگی...