چند روز پیش تو تحریریه نشسته بودیم و یکی از بچه ها داشت درباره مشهد حرف می زد که یکدفعه احمد آقای وکیلی آهی کشید و گفت : کاش می شد می رفتم مشهد ، خدایی یک دقیقه نشد که از مجمع تشخیص مصلحت (حوزه آقای پشت پرده دلم ! ) زنگ زدند که حاج آقا (هاشمی رفسنجانی ) میخواهند بروند مشهد ، خبرنگارتون را بفرستید ! منو می گی هفت تا رنگ عوض کردم ! اول تعجب کردم بعد خوشحال شدم ، بعد حسودیم گل کرد و بعد هم ناراحت شدم تاجایی که فرداش که تلویزیون داشت فیلمهای ستاد بازسازی عتبات عالیات را نشان میداد تا حرم شش گوشه را دیدم و همچنین ، مراحل آبرسانی به حرم حضرت علی را ، یکدفعه بغض چند ماهه ام ترکید و حسابی زدم زیر گریه !
هر سال روز تولد حضرت علی و مخصوصا روز عید غدیر یه روز دیگه ای برای من میشه که تو هیچ وقت سال تکرار نمیشه ... انقدر شوق و ذوق دارم و خوشحالم که همه از این حد خوشحالی تعجب می کنند ... علتش را هم نمی دانم ولی یه چیزی بهم نوید میده که آقا هوامو داره ... این حس از سال 82 شروع شد یه مدت زمانی بود که حسابی درگیر بودم و گرفتار . راستش را بخواهی زندگیم بدجوری ریخته بود به هم ، خودم هم همینطور . اون موقع باشگاه خبرنگاران بودم و از اینکه تو اون محیط بودم هم صدمه زیادی خورده بودم ولی عشق به کارم نمی گذاشت که ترکش کنم تا اینکه روز تولد آقا علــی (ع) شد . از چند روز پیشش حسابی خوشحال بودم و این برای اطرافیانم که بعد از دو ماه خونه نشینی به خاطر شکستگی پام و افسردگی منو می دیدند که سرخوش دارم بلند بلند می خندم و خوشحالی می کنم تعجب آور بود ولی برای من روزگار ، روزگار دیگه ای بود . مثل این بود که یکی یواشکی از پشت سر دست رو شانه ات بگذاره و بعد در گوشت بگه : یکی حواسش به تو هست . یکی که هم تو اونو دوست داری هم اون تو رو ... هنوز یکی هست ، تو این زمونه که سراسر برات شب شده یه کسی داره یواش یواش برات خورشید رو میاره ... از خوشحالی پر در آورده بودم . تمام باشگاه را تو روز تولد حضرت علی شیرینی دادم . بچه ها تعجب کرده بودند ، قشنگ می تونستم تو نگاههاشون ببینم که تو گوش همدیگه می گفتند چرا این دستش را گرفت به زانوش و بلند شد ؟ ما یه طوری زدیمش زمین که نتونه بلند شه اینکه داره راه میره ، اینکه داره می خنده !
بعد از اون خوشحالی عظیم ، به یکباره یه سفر پیش بینی نشده به مشهد برای کل خانواده پیش اومد .... هنوز مشهد از عید ولادت رنگارنگ بود ولی من شب اول نتونستم حتی وارد حرم شم چه برسه به ضریح ... هنوز به یاد ندارم در تمام عمرم اینطوری دلم شکسته باشه . فقط از جمعیت کتک خوردم و بعد هم پرت شدم تو حیاط ! ولی روز بعدش تا رفتم تو حرم و خواستم یا علی یا علی گویان نزدیک ضریح شم ، با وجود شلوغی زیاد یکدفعه راهم باز شد و بعد هم یکی از پشت سر آروم هلم داد و من چسبیدم با صورت به ضریح ! هیچکی نمی تونست بهم دست بزنه ، چند نفر اون پشت ها حالشون بد شده بود از فشار جمعیت ولی من انگار تو بهشت بودم هیچی نمی فهمیدم فقط از خوشحالی می خندیدم و گریه می کردم ، می خندیدم و گریه می کردم ! اون سال تو مشهد فقط گفتم آقا جون خودت منو به زندگی برگردون و آقا خیلی قشنگ جوابمو داد .... اومدم موج ! ترک باشگاه و اومدن به موج بزرگترین هدیه ای بود که من از آقا گرفتم و بعد هم رفتن به مجلس و دوستانی که به لطف سلیقه دکتر امینی (مدیر مسئول ) در گلچین کردنشان برام قدر یه دنیا ارزش دارند درست مثل همین وبلاگ و دوستان وبلاگیم .
امسال از روز عید غدیر دوباره تو دلم غوغاییه . می دونم که یه خبرهایی هست . می دونم که جلوی سید ها (مخصوصا سیدهای خبرگزاری و نازی خانوم) می تونم پز بدم که آقا منو دوست داره ، هنوز منو از یادش نرفته چون من همیشه به یادش هستم هنوز هر روز صبح که پامو می گذارم تو خبرگزاری یا به همکاران خوبم سلام می کنم یا صورت مادرم را می بینم و هر وقت که به یاد خاطرات بد گذشته می افتم می دونم که یکی حواسش بهم هست ... (حتی اگر از اول فصل پاییز سه بار جور شه برم مشهد و امام رضا نطلبه !) می خوام بگم : آقا جون هنوز دستت را روی شونه هام حس می کنم ...
پ.ن 1 : احمد آقا ، سعید آقای نوایی و آقای خوئینی ها زیارت قبول ! یا هرکی که تو این سفر بوده ...
پ.ن 2 : ببخشید مرجان خانوم نمی تونم کم بنویسم مخصوصا برای این پست اصلا دست خودم نبود !