وقتی اسم مدرسه میاد ، مثل زندانی که جلو روش اسم سلول انفرادی را بیاری از کوره در میرم . چون یاد خاطرات روزهایی می افتم که به خاطر اینکه با خودم روزنامه سیاسی برده بودم مدرسه راهنمایی نزدیک بود از مدرسه بندازنم بیرون ،اونوقت فرض کن روحیه ات و خاطرات اون دوران اسفبارت مثل من باشه و خونتون هم مثل خونه ما بقل دست دو تا مدرسه (یکی دبیرستان دخترانه و دیگری دبستان پسرانه) و هر روز صبح با صدای جیغ جیغ ناظمهای مدرسه از خواب بلند شی ، چه حالی بهت دست میده ! امروز همینجوری بی خیال داشتم به حرفهای ناظم دبیرستان دخترانه همسایه گوش می کردم که شنیدم می گفت : کارنامه اعمال ما یکشنبه ها و پنج شنبه ها میرسه دست آقا امام زمان و ایشون به خاطر تمام گناههای ما گریه می کنند ! همچین که داشتم فکر می کردم چرا یکشنبه ها را هم این خانم ناظم جیغ جیغو به برنامه آقا اضافه کرده ، به حال اون دخترهای بیچاره و خودم گریه می کردم !
اینها را برای خودم می نویسم و یه دوستی که اسمش خاطره است .... بقیه لطفا نخونند !
ما آدمهای بيکارِ اين حدود،
ما شاعرانِ بزرگِ اين باديه ... بر اين باوريم
که در انتهای هر سطری
که پيش آمده است،
سه نقطهی ناتمام نهادهايم.
يعنی يکی بدون پُرس و جو ... عاشق است
يکی آلوده به آوای نور،
و من که در خوابِ سومين ستاره
ماندهام چه کنم با اين همه نقطهی ناتمام!
***
تو چه میخواهی از خودت؟
تکليفت چيست؟
اصلا مجاز و استعاره و اين پَرت و پَلاها ...!
ببين عزيزم
اصلا چرا آمدی ... وقتی میدانستی
پايانِ راه ... پُر از سوال و احتمالِ تهديد است؟!
از کی، از کجا، از چه کسی ...؟ همين حرفها!
هيچ، بزن زيرِ هر چه گفتهای
هرچه شنيدهای، هرچه ديدهای
هرچه خواندهای، هرچه از هرچه از هرچه ...!
بگو من نبودم و برای همیشه برو ....
* شعر ها از آقای ترانه و تردید ، سید علی صالحی